گنجور

 
جهان ملک خاتون

درد ما را دوا نخواهد بود

کامم از لب روا نخواهد بود

نازنینا خیال طلعت تو

از دو چشمم جدا نخواهد بود

حال ما پیش تو که عرضه دهد

محرمم جز صبا نخواهد بود

جور تا کی کشم بگو ز غمت

ظلم بر ما روا نخواهد بود

از چه رو دلبرا میانه ما

بجز از ماجرا نخواهد بود

جور از این بیشتر مکن که مرا

طاقت این جفا نخواهد بود

من ز روز نخست دانستم

یار ما را وفا نخواهد بود

با همه جور لطف جان بخشت

فارغ از حال ما نخواهد بود

فکر و تدبیر و رایهای صواب

مانع هر قضا نخواهد بود

شک ندارم که پادشاه جهان

نظرش بر خطا نخواهد بود