گنجور

 
جهان ملک خاتون

گِل ما را ز ازل با غم تو بسْرشتند

قصهٔ عشق تو را بر سر ما بنْوشتند

گرچه داری تو فراغت ز من ای جان گویی

تخم مهر تو مرا در دل و در جان کِشتند

آه از آن مردمک چشم که بس خون ریزست

که به تیغ ستم غمزه جهانی کُشتند

گرچه مشّاطهٔ حسنش به نگار آمده بود

لیک دستانْش به خون دل ما می‌شُستند

عاشقان سر زلف تو به بوی تو هنوز

از غمت بی سر پا گِرد جهان در گشتند

جامهٔ وصل تو خیاط خیالم می‌دوخت

دل و جان رشته به انگشت وفا می‌رشتند

یک زمان بر لب کشت آی و مخور غم به جهان

که بسا ماهرخ و سرو قد اکنون خشتند

 
 
 
گلها برای اندروید