گنجور

 
جهان ملک خاتون

هر کرا دل متمایل به جمالی باشد

در دو چشمش ز رخ یار خیالی باشد

دل بیچاره ام از دست خیالت خون شد

خرّم آن دم که مرا با تو وصالی باشد

نکنی یاد من خسته مبادا صنما

بر دلت از من بیچاره ملالی باشد

چون قد و قامت تو سرو نروید به چمن

چون لب لعل تو گر آب زلالی باشد

گل چو رنگ رخ تو نیست به بستان جهان

یا به بالای بلند تو نهالی باشد

گفتم ای دل مرو اندر پی دلبر زنهار

که فراق رخ آن دوست وبالی باشد

ای دل خسته فراقش به کمالست مگر

شب هجران تو را نیز زوالی باشد