گنجور

 
جهان ملک خاتون

ز نامرادی ما گر تو را خبر باشد

یقین به حال دل ما تو را نظر باشد

بیا به پرسش بیمار تا کنم به فدا

هزار جان گرامی مرا اگر باشد

صبا تو حال دل من چو نیک می دانی

به سوی آن بت رعنا گرت گذر باشد

به گوش او برسان ناله ی مرا و بگو

که آه سوختگان را یقین اثر باشد

مباش ایمن از آه درون دردآلود

که عاقبت اثری زان ستم مگر باشد

اگرچه هست بجای منت بسی دلدار

مرا به جای تو جانا کسی دگر باشد

نیاورم به ببرت ای نگار نقل حضور

از آن جهت که مبادا که دردسر باشد

تو گفته ای که چه کردم بگو به جای جهان؟

کسی دگر بگرفتی از این بتر باشد