گنجور

 
جهان ملک خاتون

به قول مدّعیان ترک یار نتوان کرد

به ترک ساعد و دست نگار نتوان کرد

بیا بیا که برآریم یک نفس با هم

که اعتماد بدین روزگار نتوان کرد

درون سینه مجروح ما ز غم زارست

که پیش خلق جهان آشکار نتوان کرد

میان دیده روانست اشک چندانی

به هجر تو که بگویم گذار نتوان کرد

منی که به گل وصلت مدام می بودم

یقین بدان که قناعت به خار نتوان کرد

تراست عاشق شوریده در جهان بسیار

به غایتی که قیاس و شمار نتوان کرد

ز روی خویش مفرمای بیش از این صبرم

چرا که بر سر آتش قرار نتوان کرد

 
sunny dark_mode