گنجور

 
جهان ملک خاتون
 

تا از بر من آن صنم گل عذار رفت

چون زلف بی قرار وی [از] من قرار رفت

مستغرقم به بحر غم اندر فراق تو

زان رو کم از دو دیده بت غمگسار رفت

دیگر به سرو و گل نکنم التفات هیچ

چون سرو نازم از طرف جویبار رفت

پایم بماند در گل حسرت چو سرو ناز

در بر نیامد او و ز دستم نگار رفت

از دست رفت یارم و در دل بماند درد

یک گل نچیده در جگرم نوک خار رفت

مست شبانه بودم و مخمور روز هجر

از باده ی وصال نگارم خمار رفت

تا دیده در جهان بگشادم به روی دوست

از دیدن رخش دل و دستم ز کار رفت