گنجور

 
جهان ملک خاتون

درد هجران ز تو نهانم نیست

بیش ازین طاقت و توانم نیست

مهرت از دل نمی شود خالی

غیر یاد تو بر زبانم نیست

در فراق رخت شبان دراز

جز خیال تو میزبانم نیست

حال خود خواهمت که عرضه دهم

محرمی راز آن چنانم نیست

مرغ پربسته ام به کوی مراد

چه کنم میل آشیانم نیست

بس بلاها ز دشمنان دارم

هیچ لطفی ز دوستانم نیست

بنوازم بتا که هیچ کسی

غیر لطف تو در جهانم نیست