گنجور

 
جهان ملک خاتون

ای به روی تو دیده باز مرا

چاره ای از وصال ساز مرا

بیش از اینم نماند طاقت و صبر

بیم دیوانگیست باز مرا

باشد ای نور چشم و راحت جان

بر رخ خوب تو نیاز مرا

همچو قندم به بوته ی هجران

چند داری تو در گداز مرا

چون که محراب ابرویش دیدم

واجب آمد در او نماز مرا

از سر کوی دلبران آورد

به یکی شکل و شیوه باز مرا

با غم عشقت آفرید از ازل

مگر ای دوست بی نیاز مرا

در چمن دوش گفتم ای بلبل

گل از آن تو، سرو ناز مرا

در جهان خود دگر نمی باید

بی وصال تو برگ و ساز مرا