گنجور

 
جهان ملک خاتون

جهان بگرفت باز از سر جوانی

رسید ایام عیش و کامرانی

بهار و نرگس و بید و بنفشه

کنار جوی و روز شادمانی

شکفته ارغوان و سوسن آزاد

چمن سبز و شراب ارغوانی

کنونت ای عزیزا قدر بشناس

مده بر باد غم عمر و جوانی

به رخ اندر چمن همچون گل نو

به قد در باغ سرو بوستانی

به جان آمد دلم در درد عشقت

مکن زین بیش با ما دلستانی

مرا در سر به جای نور چشمی

مرا در تن تو چون روح و روانی

رقیب بی خرد چندم دهی پند

تو قدر روز وصل او چه دانی

ز تاب هجر جانان مشکن ای دل

که بهر روز وصلش در جهانی