گنجور

 
جهان ملک خاتون

نگارینا ز نامم ننگ داری

به خون جان مرا آهنگ داری

نبخشی بر من رنجور مهجور

چرا آخر دلی چون سنگ داری

مرا با تو سر صلحست باری

اگر با ما تو رای جنگ داری

دلم بردی و در خونش فکندی

به دستان صد چنین نیرنگ داری

دلت بر من نمی سوزد همانا

که بر آئینه دل زنگ داری

به غور حال زار عاشقان رس

که هوش و رای با فرهنگ داری

نظر کن بر گدای خویش زیراک

ز شاهی در جهان اورنگ داری

دلا گر عاقلی در موسم گل

دو گوش هوش را بر چنگ داری

ببردی آبروی من از آن روی

که باد از وصل او در چنگ داری

چرا بی روی خوبت ای دلارام

جهان بر من چو زندان تنگ داری