گنجور

 
جهان ملک خاتون

تا کی ای دیده دل اندر رخ جانان بندی

مدّتی با غم زلف مهی اندر بندی

بس جفا می رود اندر غم هجران بر من

تا کی ای جان ستم و جور به ما بپسندی

نقش رویت نرود هرگزم از دیده جان

تو مگر مهر رخت در دل ما آکندی

آخر ای دیده ی مهجور ستمدیده چرا

در غمش باز سپر بر سر آب افکندی

ای دل خسته تو تا چند ز سودای رخش

در سر زلف دلارام چنین پابندی

ما سهی سرو ندیدیم بدین شیوه گری

ما دگر ماه ندیدیم بدین دلبندی

چون دل و جان و جهان هر سه فدایت کردم

تو چرا یکسره دل را ز وفا برکندی