گفتم ز جور دوست بگویم حکایتی
نگذاردم وفا که نویسم شکایتی
دردم نمی رسد ز فراقش به آخری
شوقم چه جور دوست ندارد نهایتی
در ملک دل که بود خراب از جفای چرخ
سلطان عشق باز برافراشت رایتی
من منتظر نشسته چه باشد که بنگری
در حال این شکسته به چشم عنایتی
جانم به لب رسید ز دست جفای تو
وقتست اگر کنی دل ما را رعایتی
کار جهان خراب شد از جور روزگار
معلوم کرده ای و نکردی حمایتی
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر به مشکلات ناشی از خیانت و بی وفایی معشوق اشاره میکند. او از درد فراق معشوق میگوید و مدعی است که شوق او هرگز پایان نمییابد. دلش از بیوفایی زمانه خراب است و در عشق به دنبال پرچم امیدی است. شاعر همچنین از بیتوجهی معشوق به حال ناگوار خود ابراز ناراحتی میکند و به او میگوید که جانش به لب رسیده و امیدوار است که دل او را به حال خود بگذارد. در نهایت، او نگران خرابی کار جهان از ظلم روزگار است و به کمتوجهی معشوق اشاره میکند.
هوش مصنوعی: به دوستی که به من ظلم کرده بود، گفتم حکایتی را تعریف کنم، اما نتوانستم به وفاداری او اشاره کنم و شکایتی بنویسم.
هوش مصنوعی: درد فراغ او به من نمیرسد، اما شوق من برای او به گونهای است که گویی هیچ پایانی ندارد.
هوش مصنوعی: در سرزمین دل، که به خاطر بدیهای روزگار و بدعهدیها و بیوفاییها ویران شده بود، سلطان عشق پرچمی را بلندی زد و دوباره جان تازهای به آن مناطق بخشید.
هوش مصنوعی: من به امید نگاه تو نشستهام و منتظرم ببینی احوال کسی را که به شکستی دچار شده است و از تو لطفی ببیند.
هوش مصنوعی: جانم به لب رسید از ستم تو، وقت آن است که اگر میخواهی، به دل ما توجه کنی.
هوش مصنوعی: کار دنیا به هم ریخته و به خاطر ستم روزگار مشخص شده است، اما تو حمایتی نکردی.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
نه بر خلاص حبس ز بختم عنایتی
نه در صلاح کار ز چرخم هدایتی
پیشم نهد زمانه ز تیمار سورتی
هر گه که بخوانم ز اندوه آیتی
از حبس من به هر شهر اکنون مصیبتی
[...]
ای در کف تو جایگه هر کفایتی
در زیر شکر و منت تو هر ولایتی
هر ساعتی ز اختر سعدت معونتی
هر لحظهای ز شاه جهانت عنایتی
بر هر زبان ز وصف کمال تو سورتی
[...]
ای آفتاب از ورق رویت آیتی
در جنب جام لعل تو کوثر حکایتی
هرگز ندید هیچ کس از مصحف جمال
سرسبزتر ز خط سیاه تو آیتی
بر نیت خطت که دلم جای وقف دید
[...]
ای از بسیط جاه تو گردون ولایتی
وی از سپاه رای تو خورشید رایتی
کرده زبان سوسن آزاد هر نفس
در باب لطف از دم خلقت روایتی
درشان حادثات بود گاه حلّ و عقد
[...]
ای از بهشت جزوی و از رحمت آیتی
حق را به روزگار تو با ما عنایتی
گفتم نهایتی بود این درد عشق را
هر بامداد میکند از نو بدایتی
معروف شد حکایتم اندر جهان و نیست
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.