گنجور

 
جهان ملک خاتون

ندارم دل که دل بردارم از تو

اگرچه هست بس آزارم از تو

گل وصلت به دست دیگرانست

نصیب آخر چرا شد خارم از تو

عزیز بس کسی بودم نگارا

کنون چون خاک باری خوارم از تو

بپرس از روی زرد و آه سردم

کنون چون گرم شد بازارم از تو

اگر یاری و دلداری چنین است

برو جانا که من بیزارم از تو

چرا باری نباشد بر درت بار

ولی بر دل بود بس بارم از تو

نهال قامتت خوش در برآمد

بحمدالله که برخوردارم از تو