گنجور

 
جهان ملک خاتون

به جان آمد دل از هجر حبیبان

ندارد طاقت جور رقیبان

ز عشق تو مرا دردیست در دل

نمی دانند درمانش طبیبان

نمی پرسی ز حال زارم آخر

نمی گویی شبی مسکین غریبان

چه خوش باشد شبی تا روز در باغ

ندای چنگ و بانگ عندلیبان

خصوصاً وقت گل در شادکامی

نشسته روی در روی حبیبان

نصیب من ز گل خارست باری

چرا گشتم چنین از بی نصیبان

اگر مجنون شوم از غم عجب نیست

که عشقت می برد آب لبیبان

نمی دانی جهانی در فراقت

گهی دامن درند و گه گریبان