گنجور

 
جهان ملک خاتون

بس بگردید و بس بگردد هم

چرخ سرگشته و نگردد کم

دیده بگشا که آسیای فلک

نیست هرگز قرار او یک دم

شاد دارد دلی ولیکن از او

کس نکردست حاصل الاّ غم

نیش او بیشتر ز نوش بود

بر دل کس نمی نهد مرهم

یک زمان با تو مهربان باشد

باز گردد مزاج او در دم

چه شکایت کنم ز بی مهریش

که فزودست درد بر دردم

دم فروشد مرا ز غصّه دور

کس نفس چون زند بگو در دم

حال من در جهان چو زلف بتان

نیک شوریده است و رفته بهم

یک زمان غم ز خاطرم نرود

کم نکرد از دو چشم بختم نم