بگو عارف به من ز احبابِ طهران
که می بینم همه شب خوابِ طهران
بگو آن کاظمِ بد آشتیانی
اواخر با تو الفت داشت یا نی
کمال السلطنه حالش چطور است
دخو با اعتصام اندر چه شور است
به عالم خوش دل از این چار یارم
فدای خاک پای هر چهارم
ادیب السلطنه بعد از مرارات
موفق شد به جبران خسارات
چه میفرمود آقای کمالی
دمکرات، انقلابی، اعتدالی
برد جَوفِ دکان پیشی، پسی را؟
به چنگ آرد تقی خانی کسی را
سرش مویی در آوردست یا نه
بود یا نه در آن تنگ آشیانه؟
سرش بیمو ولیکن دلپذیر است
خدا مرگم دهد این وصف کیر است
بدیدم اصفهانی زیر و هم روی
ندیدم اصفهانی من بدین خوی
اگر یک همچو او در اصفهان بود
یقینا اصفهان نصف جهان بود
کمالی نیکخوی و مهربانست
کمالی در تنِ احباب، جانست
کمالی صاحبِ فضل و کمالست
کمالی مقتدایِ اهلِ حالست
کمالی صاحبِ اخلاق باشد
کمالی در فُتُوَّت طاق باشد
کمالی را صفاتِ اولیاییست
کمالی در کمالِ بی ریاییست
کمالی در سخنسنجی وحیدست
ولو خود دستجردی هم ندیدست
کمالی در فنِ حکمتسرایی
بود همچون مَلِک در بیوفایی
کمالی را کمالات است بیحد
نداند لیک چایِ خوب از بد
تمیزِ چایِ خوب و بد ندارد
و الّا هیچ نقصی خود ندارد
اگر رفتی تو پیش از من به طهران
ز قولِ من سلامش کن فراوان
بگو محروم ماندم از جنابَت
نخواهم دید دیگر جز به خوابت
من و رفتن از اینجا باز تا ری
میسّر کی شود هَیهات و هی هی
گر از سرچشمه تا سر تخت باشد
سفر با ضعفِ پیری سخت باشد
چو دورست از من آثارِ سلامت
فُتَد دیدار لا شک بر قیامت
ندانم در کجا این قصه دیدم
و یا از قصهپردازی شنیدم
که دو روبه یکی ماده یکی نر
به هم بودند عمری یار و همسر
ملک با خیل تازان شد به نخجیر
کشیدند آن دو روبَه را به زنجیر
چو پیدا گشت آغازِ جدایی
عیان شد روزِ ختمِ آشنایی
یکی مویهکنان با جفتِ خود گفت
که دیگر در کجا خواهیم شد جفت
جوابش داد آن یک از سرِ سوز
همانا در دکانِ پوستیندوز
ز من عرضِ ارادت کن مَلِک را
به هر سلکِ شریفی منسلِک را
مَلِک آن طعنه بر مهر و وفا زن
به آیینِ محبّت پشتِ پا زن
مَلِک دارایِ آن مغزِ سیاسی
که می خندد به قانونِ اساسی
ملک دارایِ آن حدِّ فضایل
که تعدادش به من هم گشته مشکل
بگو شهزاده هاشم میرزا را
نمیپرسی چرا احوال ما را
وکالت گر دهد تغییرِ حالت
عجب چیز بدی باشد وکالت
چو بینی اقتدارالملک ما را
بزن یک بوسه بر رویش خدا را
الهی زنده باد آن مرد خیّر
همایون پیر ما آقای نیِّر
بود شهزادۀ مرآت سلطان
مصفا از کدورتهای دوران
امیدم آن که چون در بعض اوقات
کند با نصرت الدوله ملاقات
رساند بر وی از من بندگیها
کند اظهار بس شرمندگیها
در ایران گر یکی شهزاده باشد
همین شهزادۀ آزاده باشد
جوانی، کامرانی، نیکنامی
خدا دادش تمامی با تمامی
جز او ایران به کس نازش ندارد
جز این یک تیر در ترکش ندارد
پدر گر جزء آباء لئام است
پسر سرخیل ابناء کرام است
شود فیروز کار مُلک آن روز
که باشد رشتهاش در دست فیروز
نکرده هیچ یکدم خدمت او
تنعم میکنم از نعمت او
مرا او بر خراسان کرد مامور
از او من شاکرم تا نفخهٔ صور
مرا باید که دارم نعمتش پاس
پیمبر گفت من لم یشکر الناس
به گیتی بیش مانی بیش بینی
زمانی نوش و گاهی نیش بینی
بمان و بین جمادی و رجب را
که بینی العجب ثم العجب را
در این گیتی عجب دیدن عجب نیست
عجب بین جمادی و رجب نیست
از این مرد و زن شمس و قمر نام
نزاید جز عجب هر صبح و هر شام
من از عارف در این ایام آخر
بدیدم آنچه نتوان کرد باور
بیا عارف که روی کار برگشت
ورا با تو روابط تیرهتر گشت
شنیدم در تیاتر باغ ملی
برون انداختی حمق جبلی
نمود اندر تماشاخانهٔ عام
ز اندامت خریّت عرض اندام
به جای بد کشانیدی سخن را
بسی بیربط چرخاندی دهن را
نمی گویم چه گفتی شرمم آید
ز بیآزرمیت آزرمم آید
چنین گفتند کز آن چیز عادی
همی خوردی ولی قدری زیادی
الهی می زد آواز ترا سن
که دیگر کس نمیدیدت سر سن
تو را گفتند تا تصنیف سازی
نه از شیشهیْ اماله قیف سازی
کنی با شعر بد عرض کیاست
غزل سازی و آن هم در سیاست
تو آهویی مکن جانا گرازی
تو شاعر نیستی تصنیفسازی
عجب اشعار زشتی ساز کردی
عجب مشت خودت را باز کردی
برادر جان خراسانست اینجا
سخن گفتن نه آسان است اینجا
خراسان مردم باهوش دارد
خراسانی دو لب ده گوش دارد
همه طُلّاب او دارای طبعند
نه تنها پیرو قُراء سَبعند
نشسته جنب هر جمعی ادیبی
ز انواع فضایل بانصیبی
خراسان جا چو نیشابور دارد
که صد پیشی به پیشاوور دارد
نمایند اهل معنی ریشخندت
چو میخوانند اشعارِ چرندت
کسانی میزنند از بهر تو دست
که مانند تو نادانند یا مست
شود شعر تو خوش با زورِ تحریر
چو با زورِ بزک روی زن پیر
به داد تو رسیده ای دل ای دل
وگرنه کار شعرت بود مشکل
برو عارف که مهر از تو بریدم
به ریش هر چه قزوینیست ریدم
چو عارف نامه آمد تا بدین حد
یکی از دوستان از در درآمد
بگفتا گرچه عارف بدزبان است
ولیکن بر شماها میهمان است
به مهمان شفقت و اِنعام باید
ولو عارف بود، اکرام باید
نباید بیش از این خون در دلش کرد
گهی خوردست میباید ولش کرد
بیا عارف دوباره دوست گردیم
دو مغز اندر دل یک پوست گردیم
تو را من جان عارف دوست دارم
ز مهرست این که گَه پشتت بخارم
ترا من جان عارف بنده باشم
دعاگوی تو اَم تا زنده باشم
بیا تا گویمت رندانه پندی
که تا لذت بری از عمر چندی
تو این کِرم سیاست چیست داری
چرا پا بر دمِ افعی گذاری
برو چندی در کون را بکن چِفت
میفکن بر سر بی زخم خود زِفت
مکن اصلا سخن از نظم و یاسا
ز شر معدلت خواهی بیاسا
سیاست پیشه مردم، حیلهسازند
نه مانند من و تو پاکبازند
تماماً حقهباز و شارلاتانند
به هر جا هر چه پاش افتاد آنند
به هر تغییرِ شکلی مستعدند
گهی مشروطه گاهی مستبدند
تو هم قزوینیِ مُلّایِ رومی
به هر صورت در آ مانندِ مومی
تو هم کمتر نهای از آن رُنُودا
کَهَر کمتر نباشد از کبودا
همانا گرگ باران دیده باشی
تو خیلی پاردُم ساییده باشی
ولیکن باز گاهی چرخِ بیپیر
دهد اشخاصِ زیرک را دمِ گیر
فراوان مرغِ زیرک دیده ایّام
که افتادند بهر دانه در دام
سیاستپیشگان در هر لباسند
به خوبی همدگر را میشناسند
همه دانند زین فن سودشان چیست
به باطن مقصد و مقصودشان چیست
از این رو یکدگر را پاس دارند
یکیشان گر به چاه افتد در آرند
من و تو زود در شَرّش بمانیم
که هم بیدست و هم بیدوستانیم
چو ما از جنس این مردم سواییم
نشانِ کین و آماج بلاییم
نمیدانی که ایران است اینجا
حراج عقل و ایمان است اینجا
نمی دانی که ایرانی چه چیزست؟
نمیدانی چقدر این جنس هیزست؟
بزرگان وطن را از حماقه
نباشد بر وطن یک جو علاقه
یکی از انگلستان پند گیرد
یکی با روسها پیوند گیرد
به مغزِ جمله این فکرِ خسیس است
که ایران مال روس و انگلیس است
بزرگان در میان ما چنیند
از آنها کمتران کمتر از اینند
بزرگانند دزد اختیاری
ولی این دسته دزد اضطراری
به غیر از نوکری راهی ندارند
و الّا در بساط آهی ندارند
تهیدستان گرفتار معاشند
برای شام شب اندر تلاشند
از آن گویند گاهی لفظ قانون
که حرف آخر قانون بود نون
اگر داخل شوند اندر سیاست
برای شغل و کار است و ریاست
تجارت نیست، صنعت نیست، ره نیست
امیدی جز به سردار سپه نیست
رعایا جملگی بیچارگانند
که از فقر و فنا آوارگانند
ز ظلم مالک بیدین هلاکند
به زیر پای صاحبمِلک خاکند
تمام از جنس گاو و گوسفندند
نه آزادی نه قانون میپسندند
چه دانند این گروه ابلهِ دون
که حُریّت چه باشد، چیست قانون
چو ملت این سه باشند ای نکومرد
چرا باید بکوبی آهن سرد؟
به این وصف از چنین ملت چه جویی؟
به این یک مشت پرعلّت چه گویی؟
برای همچو ملت همچو مردم
نباید کرد عقل خویش را گم
نباید برد اسم از رسم و آیین
به گوش خر نباید خواند یاسین
تو خود گفتی که هر کس بود بیدار
در ایران میرود آخر سر دار
چرا پس میخری بر خود خطر را
گذاری زیر پای خویش سر را
کنی با خود اعالی را اعادی
نبینی در جهان جز نامرادی
بیا عارف بکن کاری که گویم
تو با من دوستی، خیر تو جویم
اگر خواهی که کارت کار باشد
همیشه دیگ بختت بار باشد
دو ذرعی مولوی را گندهتر کن
خودت را روضه خوانی معتبر کن
چو ذوقت خوب و آوازت ستودهست
سوادت هم اگر کم بود، بودست
عموم روضهخوان ها بیسوادند
تو را این موهبت تنها ندادند
مسائل کن بر از زادالمعادا
فراهم کن برای خویش زادا
بدان از بر بحار و جوهری را
نژاد جن و فامیل پری را
احادیث مزخرف جعل میکن
خران گریهخر را نعل میکن
بزن بالای منبر زیر آواز
بیفکن شور در مجلس ز شهناز
چو اشعار نکو بسیار دانی
بگیرد مجلست هر جا که خوانی
سر منبر وزیران را دعا کن
به صدق ار نیست ممکن، با ریا کن
بگو از همت این هیأت ماست
که در این فصل پیدا می شود ماست
ز سعی و فکر آن دانا و زیرست
که سالم تر غذا نان و پنیرست
از آن با کلّه در کار اداره
فرنگیها نمایند استعاره
ز بس داناست آن یک در وزارت
برند اسم شریفش با طهارت
فلان یک دیپلم اصلاح دارد
ز سر تا پای او اصلاح بارد
در این فن اولین شخص جهانست
نه آرشاک آنچنان نه خاصه خانست
ز اصلاحش چه می خواهی از این بیش
که نَبوَد در وزارتخانه یک ریش
به جای پیرهای مهمل زار
جوانان مجرب را دهد کار
به تخمش گر همه پیران بمیرند
اگر مُردند هم مُردند، پیرند
ز استحکام سُم وز سختی پوز
کند صد عضو را ناقص به یک روز
شب و روز آن یکی قانون نویسد
ببیند هر چه گهکاری، بلیسد
کثافتکاری پیشینیان را
نگویم تا نیالایم دهان را
از آن روزی که این عالی مقامست
تمام آن کثافتها تمامست
وکیلان را بگو روح الامینند
ز عرش افتاده پابند زمینند
مقدسزادهاند از مادر خویش
گناهست ار کنی مرغانشان کیش
یقیناً گر ز بیچیزی بمیرند
به رشوت از کسی چیزی نگیرند
به جز شهریّه مقصودی ندارند
به هیچ اسم دگر سودی ندارند
فقط از بهر ماهی چند غاز است
که این بیچارهها را چشم باز است
غم ملّت ز بس خوردند مُردند
ورم کردند از بس غصه خوردند
ز مشروطیت و قانون مزن دم
مکن هرگز ز وضع مملکت ذم
بزرگان چون ببینند این عجب را
که عارف بسته از تعییب لب را
کنند آجیل و ماجیل تو را کوک
نه مستأصل شوی دیگر نه مفلوک
نه دیگر حبس میبینی نه تبعید
نه دیگر بایدت هر سو فرارید
بخور با بچهخوشگلها عرق را
بشوی از حرف بیمعنی ورق را
اگر داری بتی شیرین و شنگول
که وافورت دهد با دست مقبول
بکش تریاک و بر زلفش بده دود
تماشا کن به صنع حی مَودود
بزن با دوستان در بوستان سور
ببر سور از نکورویان پاسور
به عشق خَد خوب و قد موزون
بخوان گاهی نوا، گاهی همایون
چو تصنیفت بلند آوازه گردد
روان اهل معنا تازه گردد
خدا روزی کند عیشی چنین را
عموم مؤمنات و مؤمنین را
جلایرنامۀ قائم مقامست
که سرمشق من اندر این کلامست
اگر قائم مقام این نامه دیدی
جلایرنامۀ خود را دریدی
جلایر را جلایر بنده کردم
جلایرنامه را من زنده کردم
به شوخی گفتهام گر یاوهای چند
مبادا دوستان از من برنجند
بیارم از عرب بیتی دو مشهور
که اهل دانشم دارند معذور
اذا شاهَدت فی نظمی فتورًا
و وهنًا فی بیانی لِلمعانی
فلا تنسب لِنقصی اِن رقصی
علی تنشیطِ ابناءِ الزَّمان



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر به گفتگو با عارف میپردازد و از احوال دوستان و آشناهای خود در تهران میپرسد، در مورد شخصیتهای معروفی همچون کاظم و کمالی صحبت میکند و آنها را با صفات نیک توصیف میکند. شاعر همچنین دغدغههای خود را درباره وضعیت اجتماعی و سیاسی ایران بیان میکند و انتقاداتی به وضعیت حکومت و بزرگانی که به زمانیاش میسازند، وارد میسازد.
شاعر از عارف میخواهد که همواره راستگو باشد و از سیاستمداران فریبکار دوری کند. او به اهمیت دوستی و صداقت اشاره کرده و نسبت به وضعیت نامطلوب مردم و آزادی بیان در ایران ابراز نگرانی میکند. در انتها، شاعر به عارف پیشنهاد میدهد که با شور و شعف زندگی کند و از لحظات خوبی که زندگی دارد، بهرهبرداری کند.
ای عارف، به من از دوستان تهران خبر بده، چون من هر شب خواب تهران را میبینم.
بگو آیا آن کاظمز آشتیانی در این اواخر با تو ارتباط و دوستی داشت یا نه؟( این فرد که ظاهرا ادیب بوده و در محافل ادبی رفت و آمد داشته فرد معروفی نیست و نباید او را با میرزا کاظم آشتیانی معروف اشتباه گرفت.)
:حال کمال السلطنه چطور است؟ (منظور سید کمال الدین بروجردی، رئیس معارف اصفهان، کردستان و چندین استان دیگر در دوره ایرج است) روابط دخو (منظور علامه دهخدا، صاحب لغتنامه است)با اعتصام الملک (یوسف اعتصامی، پدر شاعره شهیر، پروین اعتصامی) در چه وضعیتی است، و مشغول مشورت در چه موردی هستند؟
من در این دنیا فقط دلم به همین چهار رفیق صمیمی (کاظم آشتیانی، کمال السلطنه، دهخدا و اعتصام الملک) خوش است و آمادهام که جانم را فدای خاک پای هر یک از آنها کنم.
ادیب السلطنه (حسین سمیعی) پس از دشواری و چالشها، توانست به جبران آسیبها و زیانهایی که متحمل شده بود، بپردازد؟
آقای کمالی (حیدر علی کمالی، شاعر و نویسنده که مغازه چای فروشی نیز در لالهزار داشت که محفل شعرا و موسیقیدانان تهران بود) چه نظراتی مطرح میکرد؟ بالاخره عضو حزب دموکرات بود؟ در زمره اعتدالیون بود و یا اصولا انقلابی بود؟
هنوز هم آقای کمالی افراد را به پشت مغازه چای فروشی اش می برد و هنوز به دنبال پیدا کردن یک امیر کبیر جدید برای ایران است؟
سر بی موی آقای کمالی اخیرا صاحب مو شده است یا خیر؟ هنوز در آن خانه کوچک و تنگ قدیم زندگی می کند؟
اگرچه سر آقای کمالی بی موست، ولی همزمان دلپذیر هم هست. ای داد! خدا مرا مرگ دهد! این که گفتم دقیقا صفت آلت مردانه هم هست!
در زندگی اصفهانی های زیادی دیده ام، ولی اصفهانی مثل او ندیده ام! (حیدر کمالی اگرچه متولد ابرقو بود که امروزه از توابع یزد شناخته می شود، ولی از کودکی در اصفهان رشد یافت و لذا به کمالی اصفهانی معروف بود)
اگر آقای کمالی به جای اقامت در تهران، ساکن اصفهان می بود، قطعا صفت نصف جهان برازنده اصفهان می بود.
آقای کمالی هم خوش اخلاق و هم مهربان است. او مانند جان در وجود دوستان تهرانی من است.
آقای کمالی شخصی است که دارای فضایل و ویژگیهای برجستهای است و او برای کسانی که به دنبال حال روحی صحیح هستند، سرمشق و الگو به شمار میآید.
کمالی اخلاق نیکو دارد و در جوانمردی یگانه است.
کمالی مانند اولیای خداوند است و در اوج بی ریایی زندگی می کند.
کمالی در سخن سنجی یگانه روزگار است. اینجا شاعر با نام یکی دیگر از ادیبان دوره خود، یعنی حسن وحید دستجردی بازی کلامی میکند و اشاره می کند که آقای کمالی هرگز او را ندیده است.
آقای کمالی در سرودن حکمت ها بسیار پیشرو است. همانگونه که ملک الشعرای بهار در بیوفا بودن یگانه ی روزگار است
آقای کمالی کمالات بی حد و حصر دارد، ولی علیرغم اینکه در لاله زار چایی فروشی دارد، چای خوب و بد را نمیشناسد.!
آقای کمالی به غیر از اینکه چای خوب و بد را تشخیص نمیدهد، هیچ ایراد دیگری ندارد!
اگر تو پیش از من به تهران رفتی، از طرف من به او سلامهای زیادی ببر.
به او (کمالی) بگو که از حضور تو محروم ماندم و دیگر نمیتوانم تو را ببینم، مگر در خوابهایم.
من و رفتن از اینجا به ری، ؟هیچ امیدی به وقوع آن نیست! چقدر دور است این آرزو که بتوانم از اینجا (مشهد) به تهران بروم.
برای کسی مثل من که پیر و ضعیف هسم، سفر کردن سخت است حتی اگر از سرچشمه تا سرتخت (نام دو محله نزدیک به هم در تهران) باشد
حالا که آثار سلامتی از من دور است، ناچار دیدار با او به قیامت موکول خواهد شد.
نمیدانم کجا این داستان را دیدهام یا از داستان سرایی دربارهاش شنیدهام.
که دو روباه، یکی ماده و دیگری نر، سالها همراه و شریک زندگی یکدیگر بودند.
پادشاهی با گروهی از سواران به شکار رفت و آن دو روباه را به دام انداختند.
زمانی که روباه ها فهمیدند زمان جدایی فرا رسیده و دیگر همدیگر را نخواهند دید ....
یکی از آن دو ، غمگین و ناراحت از همسرش پرسید، که دیگر در کجا میتوانیم به هم برسیم؟
دیگری با ناراحتی پاسخ داد، دفعه بعد در مغازه پوستین دوز ممن است همدیگر را ببینیم.
ای عارف، به ملک الشعرای بهار، ابراز ارادت من را برسان. او کسی است که از هر شغل شریفی اخراج شده است.
ملک الشعرا کسیست که به وفاداری و محبت، طعنه می زند. او به رسم و راه عشق پشت پا می زند.
ملک الشعرا کسی است که آنقدر دانش سیاسی دارد که به قانون اساسی هم اهمیتی نمیدهد و به سادگی به آن میخندد.
ملک الشعرا بهار، فضایلش به حدی است که حتی شمارش آنها برای من دشوار شده است.
ای عارف، به شاهزاده هاشم میرزا(شیخ الرئیس افسر، شاعر مشروطه خواه و رئیس انجمن ادبی تهران) بگو که چرا از حال ما خبر نمی گیری؟
اگر وکیل شدن، باعث تغییر در وضعیت و حال تو می شود، واقعاً چیز بدی خواهد بود.
هر وقت اقتدار الملک (میرزا عبدالرسول خان اقتدار الملک) را دیدی، تو را به خدا قسم می دهم که رویش را از جانب من ببوسی.
امیدوارم آن مرد نیکوکار و پیر محفل ما، آقای نیر (میرزا محمد حسن خان نیر الدوله) همیشه زنده باشد.
می دانم که قلب شاهزاده مرآت (حسن مرآت اسفندیاری) از کدورت ها و دشمنی های روزگار، پاک شده است.
هوش مصنوعی: امیدوارم روزی فرصتی پیش بیاید که بتوانم با نصرت الدوله ملاقات کنم.
هوش مصنوعی: به او از طرف من نشان داد که چقدر برای او خدمت کردهام و این باعث شد که خیلی خجالتزده شوم.
هوش مصنوعی: در ایران، اگر فردی شاهزاده باشد، همین فرد باید آزادمنش و آزادیخواه باشد.
هوش مصنوعی: جوانی، خوشبختی و نام نیک از جانب خدا به او بخشیده شده و او این نعمتها را به طور کامل دارد.
هوش مصنوعی: جز او کسی در ایران ندارد که به او ناز کند و ایران تنها یک تیر در ترکش دارد.
هوش مصنوعی: اگر پدر از شخصیتهای ناپسند و بیارزش باشد، فرزند در میان فرزندان نیک و بافضیلت مقام بالایی دارد.
هوش مصنوعی: روز موفقیت و پیروزی کشور هنگامی فرا میرسد که سرنوشت و امور آن به دست فردی توانا و شایسته باشد.
هوش مصنوعی: من هیچگاه لحظهای نیز در خدمت او نبودهام، اما از برکات و نعمتهای او بهرهمند میشوم.
هوش مصنوعی: او مرا به فرمان خود به خراسان فرستاد و من تا هنگام برپایی قیامت از او شکرگزارم.
هوش مصنوعی: من باید قدردان نعمتهایی که دارم باشم، چرا که پیامبر فرمود: کسی که از مردم سپاسگزار نباشد، در حقیقت از خداوند هم قدردانی نمیکند.
هوش مصنوعی: در زندگی، گاهی خوشحالی و لذتهایی را تجربه میکنی و گاهی هم با مشکلات و تلخیها رو بهرو میشوی. مهم است که در همه این لحظات توجه کنی و بیاموزی.
هوش مصنوعی: بمان و تماشا کن که چگونه بین حالت بیجان و حالت پرشور و زندگی تفاوتهای شگفتانگیزی وجود دارد. اینجا میتوانی شگفتیها را به وضوح ببینی.
هوش مصنوعی: در این دنیا چیزهای عجیب و غریب همواره وجود دارد و تعجبآور نیست. تفاوتی بین موجودات بیجان و موجودات زنده وجود ندارد.
هوش مصنوعی: از این افراد که مانند شمس و قمر هستند، چیزی جز شگفتی در هر صبح و شام به وجود نخواهد آمد.
هوش مصنوعی: در این روزهای آخر، از عارف چیزهایی دیدم که باور کردنشان دشوار است.
هوش مصنوعی: بیا ای عارف، زیرا که اوضاع به حالت قبلی برگشته و ارتباطات با تو دشوارتر شده است.
هوش مصنوعی: شنیدم که در تئاتر باغ ملی، کار ناجوری از خود نشان دادی.
هوش مصنوعی: در میان جمعیت، برای همه به نمایش گذاشتهای که خودت را به شکل نادانی نشان میدهی.
هوش مصنوعی: به جای اینکه صحبت را به خوبی پیش ببری، خیلی بیربط و نامناسب سخن گفتی.
هوش مصنوعی: من نمیگویم چه چیزی گفتی، زیرا از بیشرمیات شرمندهام.
هوش مصنوعی: آنها گفتند که تو از چیزهای معمولی لذت میبردی، اما مقداری بیشتر از حد نیاز.
هوش مصنوعی: پروردگارا! صدای تو را به گوش دیگران میرسانم، اما اکنون هیچ کس تو را نمیبیند.
هوش مصنوعی: به تو گفتهاند که تا زمانی که تصنیف نساختهای، مانند کسی که شیشه را در قیف میریزد، نباید بیجهت و بدون هدف عمل کنی.
هوش مصنوعی: شما با شعر بدی که مینویسید، قدرت غزلسرایی خود را به نمایش گذاشتهاید و این در زمینه سیاست هم صدق میکند.
هوش مصنوعی: عزیزم، چنان نکن که فراری باشی؛ تو شاعر نیستی که بتوانی منظومه بسازی.
هوش مصنوعی: عجب اشعار زشتی درست کردی و واقعاً خودت را در معرض قضاوت قرار دادی.
هوش مصنوعی: برادر، اینجا خراسان است و سخن گفتن در اینجا کار آسانی نیست.
هوش مصنوعی: خراسان، مردمی با ذکاوت و هوش دارد که هر کدام از آنها به خوبی میتوانند به حرفها و نشانهها گوش دهند و از آنها بهره ببرند.
هوش مصنوعی: همه طلاب دارای استعداد و نبوغ هستند و فقط از روی خواندن کتابها و آموزشهای دیگران پیروی نمیکنند.
هوش مصنوعی: در کنار هر جمعی، فردی عالم و بااستعداد وجود دارد که از ویژگیهای مختلف برخوردار است.
هوش مصنوعی: خراسان به اندازه نیشابور اهمیت و ارزش دارد و این شهر در شهرهای دیگر پیشی دارد.
هوش مصنوعی: وقتی که اشعار بیارزش تو را میخوانند، اهل معرفت به تو تمسخر میکنند.
هوش مصنوعی: برخی از افراد به خاطر تو دست میزنند، زیرا همانند تو ناآگاه یا سرمست هستند.
هوش مصنوعی: شعر تو وقتی زیبا و دلنشین میشود که با تلاش و دقت نوشته شود، درست مانند اینکه حتی یک زن پیر با آرایش و تلاش بتواند زیبا به نظر برسد.
هوش مصنوعی: دلِ من، به یاری تو آمده است و اگر تو نبودنی، کار شعر و هنر من دشوار میشود.
هوش مصنوعی: برو ای عارف، من از تو دل بریدهام و دیگر به کسی که از قزوین است، اهمیتی نمیدهم.
هوش مصنوعی: وقتی عارف نامهای ارسال کرد و به این مرحله رسید، یکی از دوستان وارد شد.
هوش مصنوعی: او گفت که هرچند عارف سخن نیکو نمیگوید، اما در مقابل شما مهمان است.
هوش مصنوعی: براي مهمان باید مهربانی و بخشش را در نظر گرفت، حتی اگر آگاه باشیم. احترام به او ضروری است.
هوش مصنوعی: نباید بیش از این دلش را با غصه آزرد، گاهی باید به او اجازه داد که زندگیاش را به راحتی بگذراند.
هوش مصنوعی: بیا دوباره دوست شویم و به یکدیگر نزدیکتر شویم، طوری که دو فکر و اندیشه در یک دل جای بگیرند.
هوش مصنوعی: من تو را مانند جان عارفان دوست دارم، این محبت باعث شده که گاهی از تو دور شوم و غمگین گردم.
هوش مصنوعی: من همچون جان یک عارف، همیشه به تو وابستهام و دعاگوی تو هستم تا زمانی که زندهام.
هوش مصنوعی: بیایید تا با هم صحبتی کنیم و تا از زندگیتان بیشترین لذت را ببرید، درسی را یاد بگیرید که به شما کمک کند در این مدت کوتاه زندگی شادی بیشتری داشته باشید.
هوش مصنوعی: در اینجا به شخصی اشاره میشود که با زیرکی خود به دنبال دستیابی به اهدافش است، اما باید مراقب خطراتی باشد که در این مسیر وجود دارد. به نوعی، این شخص در حال پیشبرد کارهای خود است اما با ریسکهای جدی مواجه است و باید از آنها دوری کند.
هوش مصنوعی: مدتی در جهان سرگرم کارهای خود باش و بیهوده بر مشکلات خود نگران نباش، چرا که زخمها و دردهای زندگی بیفایدهاند.
هوش مصنوعی: سخن درباره نظم و ترتیبی نگو؛ اگر از بدیها دوری نکنی، آرامش نخواهی داشت.
هوش مصنوعی: مردم در سیاست به تزویر و فریب متوسل میشوند، نه مانند ما که از صمیم قلب و بیدغل عمل میکنیم.
هوش مصنوعی: همهشان حقهباز و دو رو هستند و در هر جایی که بروند، هر کاری که بخواهند میکنند.
هوش مصنوعی: آنها به هر شکلی که تغییر کنند، آماده و پذیرای آن هستند؛ گاهی به نوعی حکومت مشروطه میپردازند و گاهی به استبداد.
هوش مصنوعی: تو هم مثل قزوینی، مانند موم به هر شکلی در میآیی.
هوش مصنوعی: تو نیز به اندازه آن رود، از آبی آسمان کمتر نیستی.
هوش مصنوعی: اگر تجربه و آگاهی زیادی از سختیها و چالشهای زندگی داشته باشی، میتوانی بهتر و مؤثرتر با مشکلات برخورد کنی.
هوش مصنوعی: اما گاهی اوقات، تقدیر پیشرفتهای ناگهانی برای افراد زیرک و هوشیار را فراهم میکند.
هوش مصنوعی: در روزگار، پرندگان باهوش زیادی را دیدهای که برای جستجوی غذا به دام افتادهاند.
هوش مصنوعی: سیاستمداران در هر شرایط و ظاهری به خوبی یکدیگر را شناسایی میکنند و همدیگر را میشناسند.
هوش مصنوعی: همه میدانند که در این هنر چه نفعی برایشان نهفته است و در واقع هدف و نیّتشان چیست.
هوش مصنوعی: به همین خاطر، باید همدیگر را حمایت کنند؛ اگر یکی از آنها به مشکل بیفتد، دیگران به کمکش میآیند.
هوش مصنوعی: ما باید هر چه زودتر در مشکلات و سختیها بمانیم، زیرا هم از کمک دیگران بیبهرهایم و هم خودمان توانایی کافی نداریم.
هوش مصنوعی: ما از این مردم متفاوت هستیم و به همین دلیل، نشانههای دشمنی و هدف آفتها هستیم.
هوش مصنوعی: اینجا جایی است که عقل و ایمان به حراج گذاشته میشود و تو از این موضوع بیخبری. ایران به شکلی است که در آن ارزشها و اعتقادات به سادگی از بین میروند.
هوش مصنوعی: تو نمیدانی که ایرانی چه ویژگیهایی دارد و نمیدانی که این ویژگیها چقدر خاص و برجسته هستند.
هوش مصنوعی: بزرگان کشور نباید به خاطر نادانی خود، به وطن کمتر از یک ذره علاقه داشته باشند.
هوش مصنوعی: یکی از انگلستان درس میگیرد و دیگری با روسها ارتباط برقرار میکند.
هوش مصنوعی: در اینجا به این فکر میپردازیم که تصور کنیم ایران متعلق به روسیه و انگلیسیهاست، و این دیدگاه ناشی از ذهنی تنگنظر و حریص است.
هوش مصنوعی: بزرگان در میان ما از این تعداد کمتر وجود دارند.
هوش مصنوعی: برخی افراد بزرگ و با نفوذ هستند که به طور آگاهانه و انتخابی مرتکب دزدی میشوند، اما گروهی دیگر از دزدها به خاطر شرایط ناچار و اضطراری به این کار روی میآورند.
هوش مصنوعی: جز نوکری و خدمت، راهی ندارند و اگر نبود این، هیچ چیز دیگری برای آنها باقی نمیماند.
هوش مصنوعی: فقرا و تهیدستان به دنبال تأمین نیازهای روزمره خود هستند و برای تأمین خوراک شبانه خود در تلاش هستند.
هوش مصنوعی: گاهی میگویند که حرف آخر کلمه "قانون" حرف نون است.
هوش مصنوعی: اگر کسی به عرصه سیاست وارد شود، به خاطر شغل و وظیفهای است که بر عهده میگیرد و مسئولیتی که بر عهده دارد.
هوش مصنوعی: تجارت و صنعت وجود ندارد و هیچ راهی هم نیست، جز وابستگی به یک فرمانده بزرگ.
هوش مصنوعی: همه مردم درمانده و بیچارهاند، زیرا به خاطر فقر و نابودی در آوارگی به سر میبرند.
هوش مصنوعی: از ظلم و ستم مالک بیدینی که در حق دیگران میکند، افراد مظلوم به زیر پای صاحب حقیقی ملک و سرزمین، خاک و ذلت میافتند.
هوش مصنوعی: همه آنها که به دنیا آمدهاند، مانند گاو و گوسفند هستند و هیچیک از آزادی یا قوانین را نمیپذیرند.
هوش مصنوعی: این گروه بیخبر و نادان چه میدانند که آزادی چیست و قانون چه معنایی دارد؟
هوش مصنوعی: اگر این سه عنصر (ملت، مردان خوب و نیکوکار) وجود داشته باشند، ای مرد شایسته، چرا باید آهن سرد را به کار ببری و بکوبی؟
هوش مصنوعی: این ملت را با این ویژگیها چگونه میتوان توصیف کرد؟ و درباره یک گروه محدود که پر از مشکلات و دلایل است چه باید گفت؟
هوش مصنوعی: برای چنین مردمی نباید عقل و درک خود را از دست داد.
هوش مصنوعی: نباید نامی از سنتها و رسوم گذشته به زبان آورد و برای کسی که توانایی فهم آنها را ندارد، نباید مطالب معنوی و عمیق را بیان کرد.
هوش مصنوعی: تو خودت اشاره کردهای که هر فردی که در ایران هوشیار و بیدار باشد، در نهایت به سرنوشتی تلخ و ناگوار دچار میشود.
هوش مصنوعی: چرا خودت را در معرض خطر قرار میدهی و خطر را زیر پا میگذاری؟
هوش مصنوعی: در این دنیا، اگر با خودت در ارتباط باشی و به حقیقت درونی خودت توجه کنی، نمیتونی کسی را ببینی که به تو آسیب بزنه یا نامرادی پیش بیاره.
هوش مصنوعی: بیایید کاری انجام دهیم که نشان دهنده دوستی تو با من باشد، من به دنبال خیر و نیکی تو هستم.
هوش مصنوعی: اگر میخواهی همیشه موفق باشی و کارهایت به خوبی پیش برود، باید شرایط و موقعیتهای مساعد برای خودت ایجاد کنی.
هوش مصنوعی: این بیت به معنای این است که اگر میخواهی در کار خود موفقتر باشی، باید تلاش بیشتری بکنی و خود را بیشتر بهبود ببخشی. در واقع، به جای تکیه بر نام و شهرت دیگران، باید تواناییها و مهارتهای خود را افزایش دهی تا در زمینهات شناخته شده و معتبر شوی.
هوش مصنوعی: وقتی که لذت و زیبایی تو و صدایت مورد ستایش قرار میگیرد، حتی اگر رنگ پوستت هم کم رنگ باشد، همچنان وجود دارد.
هوش مصنوعی: بسیاری از روضهخوانها دارای تحصیلات و علم کافی نیستند، اما تو این ویژگی خاص را داری که به آن دست یافتهای.
هوش مصنوعی: مسائل را بررسی کن و برای آینده خواستههای خود را آماده کن.
هوش مصنوعی: بدان که از دل دریاها و جواهرات، جنی به وجود آمده و پریان نیز نسبتی با او دارند.
هوش مصنوعی: افراد بیمحتوا و نادان سخنان بیارزش و خرافی را جعل میکنند، همانطور که افرادی نادان احساسات دیگران را به تمسخر میگیرند.
هوش مصنوعی: به بالای منبر برو و با صدای دلنشین خود شور و شوق را در مجلس بپاش. هر جا که بروی، نام نیک شهناز را زنده کن.
هوش مصنوعی: اگر اشعار زیبای زیادی را بشناسی، هر جا که آنها را بخوانی، مجلس تو را تحت تأثیر قرار میدهد و مورد توجه قرار میگیرد.
هوش مصنوعی: اگر نمیتوانی از دل برای وزرا دعا کنی، لااقل با تظاهر و کمی نفاق این کار را انجام بده.
هوش مصنوعی: بگو که این تلاش و ارادهٔ ماست که سبب میشود در این فصل، ماست به وضوح دیده شود.
هوش مصنوعی: کسی که هوشمند و زیرک است با تلاش و اندیشه میداند که بهترین و سالمترین غذا نان و پنیر است.
هوش مصنوعی: در کار اداره کشورهای فرنگی از مفاهیم و نمادهای خاص استفاده میکنند.
هوش مصنوعی: آن شخص بسیار دانا و با فهم است که در مقام وزارت، نام شریف و پاکی دارد.
هوش مصنوعی: فلانی به طور کامل و از سر تا پا تغییر کرده و بهتر شده است. اصلاحات و بهبودهای او در همه جا دیده میشود.
هوش مصنوعی: در این حوزه، او اولین انسانی است که به مهارت رسیده و نه کسی مثل آرشاک یا شخص خاص دیگری.
هوش مصنوعی: از او چه انتظاری داری که بیشتر از این تغییر کند، وقتی که در وزارتخانه حتی یک ریش هم ندارد؟
هوش مصنوعی: به جای اینکه به آدمهای سالخورده و بیفایده اهمیت بدهیم، باید به جوانان با تجربه و توانمند اجازه دهیم تا عهدهدار کارها شوند.
هوش مصنوعی: اگر همه افراد سالخورده نیز بگذرند و از دنیا بروند، اگر آنها بمیرد، چه اهمیتی دارد؟ زیرا آنها پیر هستند.
هوش مصنوعی: به دلیل قدرت و استحکام سم و سختی پوز، یک روز ممکن است اعضای زیادی را ناقص کند.
هوش مصنوعی: هر شب و روز یکی از آنها قانونی مینویسد تا ببیند هر زمان چه عملی انجام میشود.
هوش مصنوعی: از بیان ناپاکیها و اشتباهات گذشتگان خودداری میکنم تا زبانم را به کثافت آلوده نکنم.
هوش مصنوعی: از آن روزی که این فرد بزرگ و با مقام بالا در میان ماست، تمام آلودگیها و ناپاکیها به پایان رسیده است.
هوش مصنوعی: وکلای دادگستری را بنگر که مانند فرشتگان الهی هستند، اما به دلیل حضور در این دنیا، از مقام و جایگاه بالای خود کنار گذاشته شدهاند و به کارهای دنیوی مشغولند.
هوش مصنوعی: افرادی که ذاتاً پاک و مقدس به دنیا آمدهاند، اگر گناه کنند، این عمل به خودی خود نادرست است، حتی اگر دیگران بخواهند آن را توجیه کنند.
هوش مصنوعی: قطعاً اگر کسی از عدم داشتن چیزی بمیرد، هرگز از دیگری چیزی به عنوان رشوه نخواهد گرفت.
هوش مصنوعی: آنها به غیر از دریافت شهریه هدف دیگری ندارند و هیچ منفعتی از نام دیگری نمیبرند.
هوش مصنوعی: فقط برای ما چند پرندهی بیچاره وجود دارند که به دنیا نگاه میکنند.
هوش مصنوعی: ملت از شدت غم و غصههایی که تحمل کردند، نای زندگی را از دست دادند و به ناامیدی و رنجی عمیق دچار شدند.
هوش مصنوعی: در مورد مشروطیت و قوانین صحبت نکن و هرگز به وضع کشور انتقاد نکن.
هوش مصنوعی: وقتی بزرگان ببینند که عارف به خاطر تعهد و محبت خود، از سخن گفتن و توضیح دادن آنچه در دل دارد، خودداری کرده است، بسیار شگفتزده میشوند.
هوش مصنوعی: آجیل و ماجیل تو را آماده میکنند، پس نه ناامید شو و نه در تنگنا بمانی.
هوش مصنوعی: دیگر نه در زندان هستی نه در تبعید، و دیگر نیازی نیست که از جایی به جای دیگر فرار کنی.
هوش مصنوعی: با دختران زیبا خوش بگذران و از صحبتهای بیمورد و بیمعنا دوری کن.
هوش مصنوعی: اگر بتی زیبا و خوشخلق داری که با دستانی پذیرفته و دلچسب به تو محبت میکند، این نعمت را گرامی بدار.
هوش مصنوعی: مقدمات یک حس لذت را فراهم کن و از زیباییهای آن لذت ببر. در اینجا به نشانههایی از عشق و زیبایی اشاره شده است که میتواند مهم و جالب باشد.
هوش مصنوعی: با دوستانت در باغ جشن بگیر و از خوبیهای نیکوکاران لذت ببر.
هوش مصنوعی: به خاطر عشق به چهره زیبا و اندام موزون، گاهی آواز بخوان و گاهی هم ساز بزن.
هوش مصنوعی: زمانی که اثر تو مشهور و معروف شود، جان اهل علم و معنویت تازه و شاداب خواهد شد.
هوش مصنوعی: خداوند برای همه مومنان از این لذت و خوشی بهرهمند فرماید.
هوش مصنوعی: کتابی از قائم مقام وجود دارد که الگوی من در این گفتار به شمار میرود.
هوش مصنوعی: اگر جلایر نامه ای را دیدی، آن را به یاد قائم مقام این نامه خودت بخوان.
هوش مصنوعی: من به جلایر (نام یکی از سلسلههای تاریخی) خدمت کردم و در واقع نوشتههای مربوط به آن دوره را احیا کردم و زنده نگه داشتم.
هوش مصنوعی: من به شوخی چیزی گفتهام؛ اگر چند کلمه بیمورد بوده، امیدوارم دوستانم از این بابت ناراحت نشوند.
هوش مصنوعی: من دو بیت معروف از ادبیات عرب را برای شما میآورم که اهل علم و دانش به خاطر آنها از من عذرخواهی کردهاند.
هوش مصنوعی: اگر در شعرم کسالت و ضعف در بیان مفهومها را ببینی،
هوش مصنوعی: به کمبودهای من اشاره نکن، زیرا که من در راستای رونق و پویایی جوانان این زمان میرقصم.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
میخواهید شما بخوانید؟ اینجا را ببینید.
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال ۵ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
reply flag link
reply flag link
reply flag link
reply flag link
reply flag link
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.