گنجور

 
اقبال لاهوری
 

ز سلطان کنم آرزوی نگاهی

مسلمانم از گل نسازم الهی

دل بی نیازی که در سینه دارم

گدارا دهد شیوهٔ پادشاهی

ز گردون فتد آنچه بر لالهٔ من

فرو ریزم او را به برگ گیاهی

چو پروین فرو ناید اندیشهٔ من

به دریوزهٔ پرتو مهر و ماهی

اگر آفتابی سوی من خرامد

به شوخی بگردانم او را ز راهی

به آن آب و تابی که فطرت ببخشد

درخشم چو برقی به ابر سیاهی

ره و رسم فرمانروایان شناسم

خران بر سر بام و یوسف بچاهی