گنجور

 
اقبال لاهوری

ز سلطان کنم آرزوی نگاهی

مسلمانم از گل نسازم الهی

دل بی نیازی که در سینه دارم

گدا را دهد شیوهٔ پادشاهی

ز گردون فتد آنچه بر لالهٔ من

فرو ریزم او را به برگ گیاهی

چو پروین فرو ناید اندیشهٔ من

به دریوزهٔ پرتو مهر و ماهی

اگر آفتابی سوی من خرامد

به شوخی بگردانم او را ز راهی

به آن آب و تابی که فطرت ببخشد

درخشم چو برقی به ابر سیاهی

ره و رسم فرمانروایان شناسم

خران بر سر بام و یوسف به چاهی

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
شیخ بهایی

برون آرش از خجلت رو سیاهی

الهی، الهی، الهی، الهی

کلیم

یکی نیر از برج شاهی دمیده

که نورش گرفته ز مه تا بماهی

ز شاه جهان باد شه تا بآدم

پدر بر پدر صاحب تاج شاهی

زشاهان کسی این نسب را ندارد

[...]

مشتاق اصفهانی

چه شد میرزا مهدی آن قطب دانش

که بود او بهر علم عالم کلاهی

مکان در خم هستیش بود چندی

فلاطون صفت آن حکیم الهی

نهان گشت آخر روان منیرش

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه