گنجور

 
اقبال لاهوری
 

برون کشید ز پیچاک هست و بود مرا

چه عقده ها که مقام رضا گشود مرا

تپید عشق و درین کشت نا بسامانی

هزار دانه فرو کرد تا درود مرا

ندانم اینکه نگاهش چه دید در خاکم

نفس نفس به عیار زمانه سود مرا

جهانی از خس و خاشاک در میان انداخت

شرارهٔ دلکی داد و آزمود مرا

پیاله گیرز دستم که رفت کار از دست

کرشمه بازی ساقی ز من ربود مرا