گنجور

 
اقبال لاهوری

لاله این گلستان داغ تمنائی نداشت

نرگس طناز او چشم تماشائی نداشت

خاک را موج نفس بود و دلی پیدا نبود

زندگانی کاروانی بود و کالائی نداشت

روزگار از های و هوی میکشان بیگانه ئی

باده در میناش بود و باده پیمائی نداشت

برق سینا شکوه سنج از بی زبانیهای شوق

هیچکس در وادی ایمن تقاضائی نداشت

عشق از فریاد ما هنگامه ها تعمیر کرد

ورنه این بزم خموشان هیچ غوغائی نداشت

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
قدسی مشهدی

جز وصال او دلم هرگز تمنایی نداشت

غیر سودایش دل شوریده سودایی نداشت

عمرها شد ساغر نرگس چو جام ما تهی‌ست

مجلس‌آرای چمن هم دُرد مینایی نداشت

عاقبت یوسف متاع حسن، سوی مصر برد

[...]

اسیر شهرستانی

شهرت مجنون بهاری غیر رسوایی نداشت

راز عاشق خاطر افسانه پیرایی نداشت

برق رسوایی کجا و خرمن طاقت کجا

هر که آهی داشت سامان شکیبایی نداشت

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه