گنجور

 
اقبال لاهوری

باز این عالم دیرینه جوان می‌بایست

برگ کاهش صفت کوه گران می‌بایست

کف خاکی که نگاه همه‌بین پیدا کرد

در ضمیرش جگر آلوده فغان می‌بایست

این مه و مهر کهن راه به جایی نبرند

انجم تازه به تعمیر جهان می‌بایست

هر نگاری که مرا پیش نظر می‌آید

خوش نگاری‌ست ولی خوش‌تر از آن می‌بایست

گفت یزدان که چنین است و دگر هیچ مگو

گفت آدم که چنین است چنان می‌بایست

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
غالب دهلوی

اختری خوشتر ازینم به جهان می بایست

خرد پیر مرا بخت جوان می بایست

به زمینی که به آهنگ غزل بنشینم

خاک گلبوی و هوا مشک فشان می بایست

بر نتابم به سبو باده ز دور آوردن

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه