گنجور

 
اقبال لاهوری

خودی را مردم‌آمیزی دلیل نارسایی‌ها

تو ای درد آشنا بیگانه شو از آشنایی‌ها

به درگاه سلاطین تا کجا این چهره‌سایی‌ها

بیاموز از خدای خویش ناز کبریایی‌ها

محبت از جوانمردی به جایی می‌رسد روزی

که افتد از نگاهش کاروبار دلربایی‌ها

چنان پیش حریم او کشیدم نغمهٔ دردی

که دادم محرمان را لذت سوز جدایی‌ها

از آن بر خویش می‌بالم که چشم مشتری کور است

متاع عشق نافرسوده ماند از کم‌روایی‌ها

بیا بر لاله پا کوبیم و بی‌باکانه می نوشیم

که عاشق را بحل کردند خون پارسایی‌ها

برون آ از مسلمانان گریز اندر مسلمانی

مسلمانان روا دارند کافر ماجرایی‌ها

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
محتشم کاشانی

عجب گیرنده راهی بود در عاشق ربایی‌ها

نگاه آشنای یار پیش از آشنایی‌ها

ز حالت بر سر تیر اجل در رقص میرد

دل نخجیر را هر نغمه زان ناوک‌سایی‌ها

نیاری پای کم ای دل که خواهد کرد ناز او

[...]

بیدل دهلوی

به داغ غربتم واسوخت آخر خودنمایی‌ها

برآورد از دلم چون ناله اظهار رسایی‌ها

غبارانگیز شهرت نیست وضع خاکسار ما

خروشی داشتم گم کرده‌ام در سرمه‌سایی‌ها

هوادار مزاج طفلی‌ام اما ازین غافل

[...]

غالب دهلوی

پس از عمری که فرسودم به مشق پارسایی‌ها

گدا گفت و به من تن درنداد از خودنمایی‌ها

فغان زان بلهوس برکش محبت پیشه کش کز من

رباید حرف و آموزد به دشمن آشنایی‌ها

بت مشکل‌پسند از ابتذال شیوه می‌رنجد

[...]

طغرل احراری

اگر اینست با خوبان عالم آشنایی‌ها

توان کردن چو نی فریاد از دست جدایی‌ها

نآمد زورق من در کنار ساحل وصلش

به بحر عشق هر چندی که کردم ناخدایی‌ها!

توان دریافت از مضمون من کوتاهی فکرم

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه