گنجور

 
اقبال لاهوری

بصدای درمندی بنوای دلپذیری

خم زندگی گشادم بجهان تشنه میری

تو بروی بینوائی در آن جهان گشادی

که هنوز آرزویش ندمیده در ضمیری

ز نگاه سرمه سائی بدل و جگر رسیدی

چه نگاه سرمه سائی دو نشانه زد به تیری

به نگاه نارسایم چه بهار جلوه دادی

که بباغ و راغ نالم چو تذرو نو صفیری

چه عجب اگر دو سلطان بولایتی نگنجند

عجب اینکه می نگنجد بدو عالمی فقیری

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
اهلی شیرازی

به نظاره جوانان که کسی نیافت سیری

من پیر بس حریصم چه بلاست حرص و پیری

چکنم که چون تو یوسف نتوان خرید وصلت

نه بنقد سربلندی نه بمایه فقیری

چو سر وفا نداری مفکن بدام خویشم

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه