گنجور

 
اقبال لاهوری

بر سر کفر و دین فشان رحمت عام خویش را

بند نقاب بر گشا ماه تمام خویش را

زمزمهٔ کهن سرای گردش باده تیز کن

باز به بزم ما نگر ، آتش جام خویش را

دام ز گیسوان بدوش زحمت گلستان بری

صید چرا نمی کنی طایر بام خویش را

ریگ عراق منتظر ، کشت حجاز تشنه کام

خون حسین باز ده کوفه و شام خویش را

دوش به راهبر زند ، راه یگانه طی کند

می ندهد بدست کس عشق زمام خویش را

ناله به آستان دیر بیخبرانه می زدم

تا بحرم شناختم راه و مقام خویش را

قافله بهار را طایر پیش رس نگر

آنکه بخلوت قفس گفت پیام خویش را

 
sunny dark_mode