گنجور

 
اقبال لاهوری
 

ز خاک خویش طلب آتشی که پیدا نیست

تجلی دگری در خور تقاضا نیست

به ملک جم ندهم مصرع نظیری را

«کسی که کشته نشد از قبیلهٔ ما نیست»

اگرچه عقل فسون پیشه لشکری انگیخت

تو دل گرفته نباشی که عشق تنها نیست

تو ره شناس نئی وز مقام بیخبری

چه نغمه ایست که در بربط سلیمی نیست

نظر بخویش چنان بسته ام که جلوهٔ دوست

جهان گرفت و مرا فرصت تماشا نیست

بیا که غلغله در شهر دلبران فکنیم

جنون زنده دلان هرزه گرد صحرا نیست

ز قید و صید نهنگان حکایتی آور

مگو که زورق ما روشناس دریا نیست

مرید همت آن رهروم که پا نگذاشت

به جاده ئی که درو کوه و دشت و دریا نیست

شریک حلقهٔ رندان باده پیما باش

حذر ز بیعت پیری که مرد غوغا نیست

برهنه حرف نگفتن کمال گویائیست

حدیث خلوتیان جز به رمز و ایما نیست

حاشیه‌ها

تا به حال ۲ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

امیر بهرام دوست در ‫۵ سال و ۲ ماه قبل، یک شنبه ۱۰ مرداد ۱۳۹۵، ساعت ۰۳:۲۱ نوشته:

عجب تلمیح کمرنگ و نابی داره بیت اول به قصه طور و موسای کلیم

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 

دکتر علیرضا محجوبیان لنگرودی در ‫۶ ماه قبل، دو شنبه ۹ فروردین ۱۴۰۰، ساعت ۰۹:۳۳ نوشته:

در خاک وجود آدمیان آتشی پنهان وجود دارد که همان عشق است معدودند کسانی که در زندگی خویش آنرا می یابند و به منصّه ظهور می رسانند این زیباترین نمود انسانیت انسان است و هیچ نمودی مانند آن انسانیت انسان را به نمایش نمی گذارد انسان موجودی که می گرید و می خندد نیست نطق هم انسانیت اورا به نمایش نمی گذارد همه نطق می کنند ولی کدام یک به نطقهای خود عمل می کنند؟ حال چگونه می توان به نظاره این عشق نشست؟ در کدام سرزمین این عشق به ظهور می رسد؟ اقبال با الهام از نظیری نیشابوری به این سوال پاسخ داده است« کسی که نشد کشته از قبیله ما نیست» شهادت در راه آرمانهای انسانی جلوه گاه بارز این عشق است همه دیدیم مرغانی که به طلب سیمرغ می رفتند چگونه جای جای از سفر باز ماندند و تنها اندکی به مقصد رسیدند آنها که به مقصد رسیده بودند دریافتند که سیمرغ واقعی در وجود تک تک آنهاپنهان بوده است یعنی زمانی که من را فراموش کردند سیمرغ را در « ما» یافتند آنها خود سیمرغ بودند ولی آنچه را که خود داشتند در بیرون جستجو می کردند آنوقت بود که در این داستان تمثیلی آدمیان شاخک های وجود خویش را متوجه دنیای درون نمودند تا در خاک وجود خویش آن آتش پنهان را طلب کنند ولی عامل اصلی بازدارنده آنها در این سفر چه بود؟ « هشدار که گر وسوسه عقل کنی گوش / آدم صفت از روضه رضوان به درآیی» یعنی در آغازینه های تاریخ بشر آن عامل انحراف تنها عقل بوده است عقل، معاش اندیش و فسونکار است و برای اجرای فرمان های خویش، لشکری را بر می انگیزد تا عشق را به حاشیه براند . اقبال می گوید دلشکسته نباش در نبرد بین عقل و عشق عشق هم تنها نیست هنوز در جهان خاکی ما اینجا و آنجا چند سربازی را می توان یافت که از عشق فرمان ببرند و چون بر اساس عشق عمل می کنند گاه قادرند لشکری را درهم بشکنند والبته این عاقلانه نیست! ما انسانها راه شناسان خوبی نیستیم قوه تشخیص ما درشناخت راه درست زندگی بسیار ضعیف است به اعتقاد اقبال: چه چیزی در زندگی وجود دارد که عشق نمی تواند آنرا به ما بدهد؟ حیطه عملیاتی عشق بسیار گسترده تر از آن نگاه عقلانی ما عمل می کند این نگاه عقلانی ما را در خود دفن می کند وجودجهانی را به وجود خویش محدود می سازد موجب می شود آدمی از تمامت جهان فقط خویش را ببیند و نه خویشتن خویش را. وقتی که در خود دفن شدیم و نگاه فراگیر انسانی خویش را به جهان از دست دادیم دیگر جهان ما محدود به ما می شود که اساسا جهان را نمی توانیم دید؛ اگر چند کوچه راه زندگی با عشق همسفر شویم می توانیم غلغله در شهر دلبران افکنیم خاموشان وادی عقل را بیاگاهانیم و با جنون زنده دلی به جای هرزه گردی بیابان و صحرا ، به هدایت عاشقانه انسانها خود شیفته بپردازیم. عده ای می ترسند میگویند زورق ما برای صید نهنگ های اقیانوسی ساخته نشده است اینها از قدرت عشق بی خبرند و عظمت آنرا نمی دانند. اساس این ترس عقل است عقل هرجا که درجا زد ترسی تیره او را در برگرفته است باید بی ترس از دنیای ماده و گرداب عقل به پیش تاخت شاید لازم باشد عقل را در نرد عشق ببازیم باید همسفرانی برای سفر برگزینیم در حلقه رندان باده پیما ورود کنیم و با عاشقی جوان پیوند جان ببندیم و مواظب باشیم که رازهای عاشقانه را برای هرکس نمی توان گفت یادبگیریم برهنه حرف نزنیم که:« حدیث خلوتیان جز به رمز و ایما نیست» یاحق

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.