گنجور

 
اقبال لاهوری

آنچه دیدم می نگنجد در بیان

تن ز سهمش بیخبر گردد ز جان

من چه دیدم قلزمی دیدم ز خون

قلزمی ، طوفان برون ، طوفان درون

در هوا ماران چو در قلزم نهنگ

کفچه شبگون بال و پر سیماب رنگ

موجها درنده مانند پلنگ

از نهیبش مرده بر ساحل نهنگ

بحر ساحل را امان یک دم نداد

هر زمان که پاره ئی در خون فتاد

موج خون با موج خون اندر ستیز

درمیانش زورقی در افت و خیز

اندر آن زورق دو مرد زرد روی

زرد رو عریان بدن آشفته موی

 
 
 
sunny dark_mode