گنجور

 
اقبال لاهوری

آسمان شق گشت و حوری پاک زاد

پرده را از چهره خود بر گشاد

در جبینش نار و نور لایزال

در دو چشم او سرور لایزال

حله ئی در بر سبکتر از سحاب

تار و پودش از رگ برگ گلاب

با چنین خوبی نصبیش طوق و بند

بر لب او ناله های درد مند

گفت رومی «روح هند است این نگر

از فغانش سوزها اندر نگر»

 
 
 
sunny dark_mode