گنجور

 
حسین خوارزمی

عشق است آتشی که بیکدم جهان بسوخت

در قصر دل فتاد و روان شاه جان بسوخت

گفتی ز عقل در مگذر راه دین سپر

کو عقل و دین که عشق هم این و همان بسوخت

ای فتنه زمانه و ای فتنه زمین

جانم مسوز ورنه زمین و زمان بسوخت

من خود شناسمت که ز انوار عارضت

یک شعله برفروخت یقین و گمان بسوخت

گفتی نوازمت چو بسازی بسوز عشق

والله در این امید توان جاودان بسوخت

عشق تو آتش است و دل بنده سوخته

آتش فتاده سوخته دل را روان بسوخت

جان حسین از غم عشقت بسوخت لیک

هرگز دلت نسوخت که آن ناتوان بسوخت

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
جمال‌الدین عبدالرزاق

جانا غم فراق تو ما را چنان بسوخت

کزشرم آن مرا قلم اندربنان بسوخت

اشکی چو برق جست ز چشم چوابرمن

در رخت من فتاد و همه سوزیان بسوخت

زنهار هان وهان حذری کن زآه من

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه