گنجور

 
حسین خوارزمی
 

دور از رخ تو زیستن ای جان نمیتوان

از جان توان گذشت وز جانان نمیتوان

بار جفا و جور توانم کشید لیک

بار فراق و محنت هجران نمیتوان

دشوار دامن تو بدست من اوفتاد

با دیگران گذاشتن آسان نمیتوان

بی سرو قامت تو و گلبرگ عارضت

رفتن بسوی باغ و گلستان نمیتوان

بی لذت مشاهده حور از قصور

راضی شدن بروضه رضوان نمیتوان

گفتم که سر عشق بپوشم ز غیر دوست

لیکن ز دست دیده گریان نمیتوان

درد حبیب را بطبیبان مگو حسین

کز غیر او توقع درمان نمیتوان

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.