گنجور

شمارهٔ ۳۸

 
همام تبریزی
همام تبریزی » غزلیات
 

دوستی دامنت آسان نتوان داد ز دست

جان شیرین منی جان نتوان داد ز دست

نفسی گر تشکیبم ز لبت معذورم

تشنه ام چشمهٔ حیوان نتوان داد ز دست

کردم اندیشد سر خویش توان داد به تو

آن سر زلف پریشان نتوان داد ز دست

چون منی گر برود برگ گیاهی کم گیر

قامت سرو خرامان نتوان داد ز دست

هر چه اندوختدام گر برود باکی نیست

شرف صحبت جانان نتوان داد ز دست

دل زندانی خود را چو خلاصی جستم

گفت کان چاه زنخدان نتوان داد ز دست

بد ملامت نشود دور همام از لب یار

خار گو باش گلستان نتوان داد ز دست



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

دریای سخن