گنجور

 
هلالی جغتایی

بار دیگر که خسرو انجم

سرطان را گرفت در قلزم

بس هوای تموز گرمی کرد

آهن و سنگ رو به نرمی کرد

رگ و پی از تف سموم گداخت

مغز در استخوان چو موم گداخت

آب دریا فتاد از کم و کاست

تا به حدی که گرد ازو برخاست

آب گردید آهن از گرمی

سنگ شد همچو موم از نرمی

بط که در آب داشت مسکن خویش

بود بریان میان روغن خویش

هر که می‌راند توسن سرکش

توسنش نعل داشت در آتش

قیمت یخ چو نقره گشت گران

قحط شد همچو وصل سیم‌بران

شب ز گرمی مه جهان‌افروز

گشت آفتاب عالم‌سوز

آن کواکب نبود شب به فلک

که عرق ریختند خیل ملک

شد عرق‌ریز روی ماه‌وشان

قرص خورشید شد ستاره‌فشان

در چنین روزها مگر یک روز

از تف آفتاب عالم‌سوز

چهرهٔ آتشین چو شاه افروخت

آتشی گشت و عالمی را سوخت

شمع رخساره را چو روشن ساخت

دیگران سوختند و او بگداخت

زرد شد آفتاب طلعت شاه

رنگ شمعی گرفت مشعل ماه

پدر همچو بد آن مه نو

خسرویی بود نام او خسرو

بُد فلک حشمت و ستاره حشم

آسمان چتر و آفتاب علم

لشکرش را شماره پیدا نه

کشورش را کناره پیدا نه

عالم از کوس او پرآوازه

صیت عدلش برون ز اندازه

چون پدر دید ضعف حال پسر

از دلش بر دوید دود به سر

هر غباری که بر دل پسرست

کوه اندوه بر دل پدرست

پدران را پسر بود محبوب

همچو یوسف به دیدهٔ یعقوب

دل‌فریب‌ست عارض پسران

خاصه در پیش دیدهٔ پدران

خسرو از بهر چاره‌کارش

ناتوان شد چو چشم بیمارش

هر حکیمی که در دیارش بود

همه را خواند و کرد گفت و شنود

کین جگرگوشهٔ به جان پیوند

به علاج شماست حاجت‌مند

حکما گوهر بیان سفتند

پیش خسرو به صد زبان گفتند

کین سخن قول هوشمندان‌ست

که درین فصل شهر زندان‌ست

در چنین وقت بهترین جایی

نیست جز در کنار دریایی

لب دریاست چون لب دلبر

از برون سبزه وز درون گوهر

دایم آنجا هوای معتدل‌ست

آن هوا فیض‌بخش جان و دل‌ست

خشکی این هوا ضرر دارد

لب دریا هوای تر دارد

خسرو اسباب ره مهیا کرد

شاه از آن‌جا هوای دریا کرد

آن نه دریا که بود صد قلزم

صد چو طوفان نوح در وی گم

چرخ گویی در اضطراب شده

در زمین است و آب شده

موج او سر بر آسمان می‌سود

یعنی از ماه تا به ماهی بود

عالمی را به آب کرده خراب

آری این‌ست کار عالم آب

گوهرش از حساب افزون بود

همچو ریگ از شمار بیرون بود

گرچه غواص پا ز سر کردی

هیچ زو سر برون نیاوردی

از خوشی کف‌زنان که دارد دُر

کف او خالی و کنارش پر

شاه با آن رخ جهان‌آرا

کرد منزل کنارهٔ دریا

آن هوا برد ضعف حالش را

داد زیب دیگر جمالش را

گل رویش نمود زیبایی

سرو قدش فزود رعنایی

بوالعجب قد و قامتی برخاست

وه! چه گفتم؟ قیامتی برخاست

کمر از روی چابکی بر بست

سرو قدش به چابکی بر جست

سستی او بدل به چستی شد

همه اسباب تن درستی شد

هیچ دولت چو تن‌درستی نیست

هیچ محنت چو ضعف و سستی نیست

مبتلای مرض مباد کسی

خاصه خوبان، که ناز کند بسی

هر کسی عمر خواهد و بیمار

هر دم از عمر خود شود بی‌زار

غم به خوبان سروقد مرساد

قوم نیک‌اند، چشم بد مرساد

ناز این قوم نازنین باشد

غایت نازکی همین باشد

دل پریشان جمع ایشان باد

ورنه، یک بارگی پریشان باد

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
عنصری

چون بیامد بوعده بر سامند

آن کنیزک سبک زبام بلند

برسن سوی او فرود آمد

گفتی از جنبشش درود آمد

جان سامند را بلوس گرفت

[...]

مسعود سعد سلمان

چیست آن کاتشش زدوده چو آب

چو گهر روشن و چو لؤلؤ ناب

نیست سیماب و آب و هست درو

صفوت آب و گونه سیماب

نه سطرلاب و خوبی و زشتی

[...]

ابوالفرج رونی

ثقة الملک خاص و خازن شاه

خواجه طاهر علیک عین الله

به قدوم عزیز لوهاور

مصر کرد و ز مصر بیش به جاه

نور او نور یوسف چاهی است

[...]

سنایی

ابتدای سخن به نام خداست

آنکه بی‌مثل و شبه و بی‌همتاست

خالق الخلق و باعث الاموات

عالم الغیب سامع الاصوات

ذات بیچونش را بدایت نیست

[...]

وطواط

الترصیع مع التجنیس

تجنیس تام

تجنیس تاقص

تجنیس الزاید و المزید

تجنیس المرکب

[...]