گنجور

 
حزین لاهیجی
 

آنکه بعد از نبی، وصیّ و ولی ست

نایب آفریدگار، علی ست

سجده ها وقف آستانهٔ اوست

خم از آن، پشت آسمان دو توست

بحر علمش محیط هستی شد

سر جاهل به قعر پستی شد

زندگی بخش عالم است، دمش

یم عرفان بود، نم قلمش

حصن ایمان دَرِِ مدینهٔ علم

آن گران لنگر سفینه علم

داده حقّش سریر هارونی

رفته خصمش به چاه قارونی

شده منصوص سرور احرار

در حضور مهاجر و انصار

ها دعا، کنت من له المولی

فعلیّ ولیّهُ الاولی

پس از آن گفت وال من والاه

رانده خصمش به تیغ من عاداه

صاحب نصّ اِنَّما هم اوست

مورد نجم و هل اتی هم اوست

خوانده آنجا که شد مدیح سرا

نفس خیر الوری خدای ورا

مصطفی دُرِّ راز چون سفته

نور خود را و او یکی گفته

آن سرافکن ز دوش ذوالحرمین

صف اعدا شکن، به بدر و حنین

تیغش از عمر و عبدود چو گذشت

صف احزاب دردی اعدا گشت؟!

داده تفضیل، سرور کونین

ضربتش را به طاعت ثقلین

رخنه در حصن کفر و کین افکند

دل ز دنیا و دَر ز خیبر کند

پیش ازین هم، مهاجر و انصار

رفته پیش و گرفته راه فرار

دیگری از مجاهدان چو نماند

کرد عزم رکوب و مرکب راند

به جهاد آن زمان ز جا برخاست

مرحب افکند و مرحبا برخاست

رستگار است هر که بر ره اوست

آفربنش گدای درگه اوست

قوت بازوی یداللهی

زده خط بر سواد گمراهی

نازم آن دل که می کند یادش

جان فدای علی و اولادش