گنجور

 
حزین لاهیجی

هست بر فسق، حمل کفر سزای

ترک حج را شمرده کفر، خدای

کفر هم در کلام مصطفوی

شده مُسند، به فاسقان غوی

چون که این چاره شد تو را معلوم

می شود استفاده از مفهوم

که اگر مطلبی ز شرع محیط

می نداند کسی به جهل بسیط

رگی از کفر جهل با وی هست

شسته است از کمال ایمان دست

وان کسی را که روی دل به خداست

منکر اتباع نفس و هواست

امتثال عوام، حق دارد

امر و نهیش ز دست نگذارد

ور شود کس ز دوری توفیق

منکر حق واجب التصدیق

هست با وی، رگی ز کفر و جحود

تیغ باید زدش ز نفس عنود

ور کسی چیزی آورد به زبان

که نباشد به دل، مصدق آن

هست با وی، رگی ز کفر و نفاق

پای دارد دل و زبان به وفاق

و آنکه انکار می کند به جهان

آنچه را نیست میل طبعش آن

و آنچه دارد موافقت به هوس

هست مقبول، پیش آن ناکس

عرقِ کفر یهودیش باشد

رخ ایمان به تیشه بخراشد

وآنکه گیرد، زرای خوبش سبق

نکند اتباع حجت حق

هست با وی رگی ز کفر و ضلال

ز آنکه فرمان نبرده، در همه حال

و آنکه گرد حرام و شبهه تند

قدمی لاابالیانه زند

عِرقی از کفر و فسق با وی هست

شسته است از کمال ایمان دست

هر نفس در شمار کار خود است

حافظ سر و آشکار خود است

پس اگر سر زند گناهی ازو

سرزند در ندامت، آهی ازو

مؤمن خالص حقیقی اوست

او به دنیا و آخرت نیکوست

نم ایمان در آب و گِلها باد

نور ایمان چراغ دلها باد