گنجور

 
حزین لاهیجی
 

ای بر رخ عالمی درت باز

انجام مرا رسان به آغاز

سیلی خور هجر جان گزایم

دریاب چه شد که تا برآیم کذا

پروردهٔ توست، خار و سنبل

خس تن نزند که نیستم گل

چونان که گل از تو، خار از توست

دی هم ز تو، نوبهار از توست

بی قدری ذرّه نیست نومید

از پرتو التفات خورشید

گر عزت گل گیا ندارد

...گری جدا ندارد

دریای محیط اگر شگرف است

با قطره،که را مجال حرف است؟

گر رد کنیم چه حیله کوشم؟

بار خود را کجا فروشم؟

پیدا ز عدم جهان کنی تو

هر چیز که خواهی آن کنی تو

سرچشمهٔ هستی از تو جاری ست

امر تو به کاینات ساریست

یک نقش تو گر فرشته خو شد

بد نیز طفیلی نکو شد

این جمله ز کلک توست بارز

نقّاش قدیر و نقش عاجز

بر خوان کریم اگر طفیلیست

با مهمانان تفاوتش نیست

از درگه رحمت کریمان

خالی نرودکف لئیمان

خاص آنکه امید بسته باشد

عمری به طمع نشسته باشد

دانی منم آن گدای آزی

دست اَمَلَم به این درازی

غیر از در تو دری ندارم

دریاب که دیگری ندارم

مهمان طفیلی کریمم

پروردهٔ نعمت قدیمم

دانم بودت زیاده افضال

با پیرگدای مضطرب حال

ای بار خدای بنده پرور

استاده گدای پیربر در

او روی فغان و زاریش نیست

یارای سخن گزاریش نیست

تسکین ضعیف نالیش کن

رحمی به شکسته بالیش کن

دریاب حزین بی نوا را

محروم مکن کهن گدا را