گنجور

 
حزین لاهیجی
 

حزین از سخن گستری لب ببند

نیِ خامه افکن به طاق بلند

سراسر جهان پر ز گفتار توست

زبان آوری چون قلم، کار توست

سرآمد ز عمر تو هفتاد سال

نیاسود کلک و زبانت ز قال

نوشتی به نیروی کلک آنقدر

که در لوح گیتی نگنجد دگر

جهان پرگهر شد ز گفتار تو

برو، نغزگفتن بود کار تو

فروغ سخن گر فریبنده است

خموشی کنون از تو زیبنده است

فتاده ست کلک و زبانت ز کار

نفس ناتوان و کفت رعشه دار

ز هر سو بود صرصر دی وزان

حواست پریشان چو برگ خزان

اگر مستمع هست در خانه کس

یکی حرف باشد ز گوینده بس

وگر نیست، بیهوده گفتار چیست؟

خردمند بیهوده گفتار کیست؟

بس است آنچه گفتند، دانشوران

مزیدی میسّر نباشد بر آن

تو را رفته دامان فرصت ز چنگ

سخن مختصرکن که وقت است تنگ

خدایا تو باقی و پاینده ای

ببخشای بر من که بخشنده ای

کمی، ازکمین بندهٔ ناتوان

کرم از تو یا مُنعم المستعان

نی سوده تاریخ اتمام یافت

قلم با صفیر دل انجام یافت