گنجور

 
حزین لاهیجی
 

شکست استخوان، طبع اندیشه زای

به دندانهٔ کلک پولاد خای

که اندیشه، جادونگاری گرفت

بنای سخن استواری گرفت

ز صد چشمه خون بیش، پیمود دل

که شد صفحه ام رشک چین و چگل

به دل، کاوش دیده نگذاشت نم

که گوهر فرو ریخت، ابر قلم

خرد دفتر جزء و کل را گشود

که اندیشه، کلک آزمایی نمود

به پیچ و خم فکر، عمری گذشت

که خاطر خداوند سررشته گشت

ز معنی، دلم جام جمشید زد

نیم، زخمه بر ساز ناهید زد

حزین، زلف معنی ست در مشت باد

به این تار، کلک خوش انگشت باد

رسایی ده، آوای اندیشه را

فراسوده مگذار این بیشه را