گنجور

 
حزین لاهیجی
 

یکی از اهل ورع، گاوی را

جانب مسجد آدینه بخواند

که بیا همره من تا مسجد

گاو از دعوت عابد درماند

گفت با خود که شگفتی ست شگرف

هیچ عاقل سخن این گونه نراند

سنّت و فرض، به من فرمان نیست

گهر ذکر نیارم افشاند

نتوانم که دهم بانگ نماز

می نیارم ورقی قرآن خواند

نه امامت، نه خطابت دانم

سخن از وعظ، نیارم شنواند

گاو را هیچکس از مسجدیان

نه به منبر، نه به محراب نشاند

از پی دعوتم این مرد خدای

بی سبب نیست که این مژده رساند

آب از چاه کشیدن دانم

زیر این بارگران باید ماند