گنجور

 
امیرخسرو دهلوی

مردمی نرگس او می داند

جادویی غمزه او می خواند

زلف او پهلوی خال لب او

گویی از شهد مگس می راند

کار عاشق که چو ما باریک است

همه زان زلف همی پیچاند

شیوه غمزه تو بدخویی ست

همه آفاق نکو می داند

گر دلم بستد، و گر باز دهد

صد دیگر ز کسان بستاند

خسرو از بهر دو بوسه پیشت

نیست زر، لیک سری افشاند

 
 
 
sunny dark_mode