گنجور

 
حزین لاهیجی

دلم، شب بر خس و خاشاک کویش تا سحر غلتد

چو آن شبنم که درگلزار، برگلهای تر غلتد

نه پای رفتن و نی دست دامنگیریش دارم

درین بی دست و پایی ها، مگر اشکم به سر غلتد

درین بزم آن قدر از خود، ز خودکامی طمع دارم

کزین پهلو سپند من، به پهلوی دگر غلتد

سرت گردم، مکن منع از تپیدن، نیم بسمل را

رسد عاشق به آرامی، چو در خون جگر غلتد

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
امیرخسرو دهلوی

چو ترک مست من هر لحظه ای سوی دگر غلتد

شود نظارگی دیوانه و زو مست تر غلتد

به چوگان بازی آن ساعت که توسن را دهد جولان

به میدان در خم چوگانش از هر سوی سر غلتد

ز گرد آلوده روی آن سوار من همی خواهد

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه