گنجور

 
حزین لاهیجی
 

دگر خونابه دل، دیده را آلودنی دارد

می پرزور، اشک لاله گون پیمودنی دارد

به خوابم دولت بیدار می آید، از آن روزی

که چشمم در نظر بر آستانش سودنی دارد

چه شد چون شمع محفل گر تنم فرسودنی دارد

تف عشق بتان در سینه ام افزودنی دارد

به دل تا چند از خوناب حسرت، جرعه پیمایی؟

سرت گردم، شراب وصل هم پیمودنی دارد