گنجور

 
حزین لاهیجی
 

به فردا وعده داد امروز جان ناشکیبا را

که شادی مرگ سازد، وعده فردای او ما را

غبار خاطر از آه فلک پیما به شور آمد

به رقص آرد سماع گردبادم، کوه و صحرا را

صبا می کرد قسمت، گردی ازکوی نو درگلشن

گل از من بیشتر وا کرد، آغوش تمنا را

رخت بی پرده نتوان دید و شوق یک نظر دارم

کجا بردی سرت گردم، نقاب روی زیبا را؟

حزین ، از ناله های دلخراشم درد می بارد

سپارندم به منّت، عندلیبان قفس جا را