گنجور

 
حزین لاهیجی

به دلهای دماغ آشفته، سنبل می کند کاری

به ما شوریدگان، آن زلف و کاکل می کند کاری

دلم را در خروش آورده چون گل نوشخند او

نوازشهای آن رنگین تغافل، می کندکاری

شب از وجد نسیم، از خود نرفتم گر درین گلشن

به بوی صبحدم، گلبانگ بلبل می کند کاری

به غفلت توبه کردم از می و اکنون پشیمانم

خورد افسوس، هرکس بی تامّل می کند کاری

حزین از بوالفضولان، در غمش محروم تر مردم

مگو با ناز او صبر وتحمّل می کندکاری

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
عرفی

گمان دارم که این درد و تحمل می کند کاری

بگو با گل که استغنای بلبل می کند کاری

دل دانای شهر ما به کفر جزء تسلی شد

که باور داشت هرگز کان تزلزل می کند کاری

به صلح دل چه کوشی، صبر کن گر یار باز آید

[...]

مشتاق اصفهانی

گمان دارد ز ناز و سرکشی گل می‌کند کاری

وزین غافل که آخر آه بلبل می‌کند کاری

دلم خون شد ز هجران و نیم نومید از وصلش

که از حد چون رود صبر و تحمل می‌کند کاری

طریق مهر باید حسن را در دلبری ورنه

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه