گنجور

 
حزین لاهیجی
 

ناله ام را در دلش تأثیر بودی کاشکی

شکوه ام را گاهگاهی می شنودی کاشکی

سیل را بی تابی از ساحل به دربا می برد

بی قراری های ما، می داشت سودی کاشکی

گلستان نبود به دستان، عندلیبان را چه شد؟

بلبلی از گلبنی می زد سرودی کاشکی

به ز جام می نباشد صیقلی، ساقی کجاست؟

زنگ تقوا، از دل ما می زدودی کاشکی

شبنم از دریای آتش، زود زنهاری شود

مرهمی داغ مرا می آزمودی کاشکی

سوخت جان از شوق، داد از بی زبانی های ما

آتش پنهان ما، می داشت دودی کاشکی

سخت بی ذوق است گلشن، ابر آذاری کجاست؟

بزم مستان را صفایی، می فزودی کاشکی

خنجر ناز تو را، نبود چرا پروای دل؟

عقده ای از خاطر ما، می گشودی کاشکی

شمع گر سوزد به شبها، روز آرامیش هست

چشم آتش بار ما، یکدم غنودی کاشکی

رسته در دل از خرد، خار و خس اندیشه ها

کشت ما را برق عشقی می درودی کاشکی

کلک خاموشت چمن را بی نوا دارد حزین

نغمه ای با عندلیبان می سرودی کاشکی