گنجور

 
حزین لاهیجی
 

در دیده و دل، از دل و از دیده جدایی

بی جایی و چون می نگرم در همه جایی

لب باده چکان، جلوه چمان، طرّه پریشان

آشفته چنین، بر سر بازار چرایی؟

گه در جگر گرمی و گه بر مژهٔ تر

گه در شکن آه منی، در چه هوایی؟

هم شیشه و هم ساغر و هم باده و هم مست

هم ساقی و هم نایی و هم نای و نوایی

بر تارک سر هوشی و در پردهٔ دل، راز

در دیدهٔ سر، نوری و در سینه، صفایی

نظّاره کنان از نظر عشق، به حسنی

رخساره نهان، در شکن زلف دوتایی

گه معتکف خلوت و گه شاهد محفل

گه بارکش خرقه و گه زیر قبایی

در حدّ اشارات، تو هم مایی و هم من

در محو اضافات، برون از من و مایی

مست است حزین ، امشب از آن ساقی سرمست

مطرب، بزن این پرده، به آهنگ رسایی