گنجور

 
حزین لاهیجی
 

ز عاشق شکوه ای جز مهر ورزیدن نمی دانی

عبث رنجیده ای، اسباب رنجیدن نمی دانی

از آن، لب زیر دندان ندامت داری، ای عاقل

که چون دیوانگان، زنجیر خاییدن نمی دانی

گل داغی ز باغ زندگانی نیست در دستت

تهی کف می روی زاهد،که گل چیدن نمی دانی

نخوردی خون دل ای صوفی و در رقص طاماتی

چه مستی می کنی، چون باده نوشیدن نمی دانی؟

حزین اکنون نواسنج گلستان شد، تو ای بلبل

نفس را درگلو بشکن که نالیدن نمی دانی