گنجور

 
حزین لاهیجی

ز لوح حکمت اندیشان بگو خونین درونان را

که صدره شسته طفل اشک من چون مشق یونان را؟

غبار از تربتم چون بید مجنون می کشد بالا

سرافرازی بود افتادگی، طالع نگونان را

چه باید کرد مشت خون خود را؟ مضطرب حالم

سرافرازان نمی خواهند پامال زبونان را

به بند غیر تا باشد، بود دیوانگی ناقص

ز موی سر بود زنجیر پا، کامل جنونان را

نکویان را به خون زاهد و عاشق بود دستی

شراب مذهب و مشرب، حلال این ذوفنونان را

بخار از ارض، با جذب طبیعی بر نمی خیزد

چنین کز خاک ره برداشت چرخ سفله دونان را

حزین ، از معجز لعل که تعلیم سخن داری؟

خروشت، مهر بر لب می زند جادوفسونان را