گنجور

 
حزین لاهیجی
 

نگذاشت نی به هوشم، از نالهٔ رسایی

بیگانه ام ز خود کرد، آواز آشنایی

در باغ می سراید، هر مرغ با نوایی

دارد دم بهاران، پیغام آشنایی

گویند کیست در شهر، غارتگر شکیبت

سروی ست سرفرازی، شوخی ست خوش ادایی

گرگان یوسف جان، ابنای روزگارند

مردیم از غریبی، ای بی کسی کجایی؟

بازوی زال دنیا، چند افکند به خاکت؟

بی درد، پشت دستی، نامرد، پشت پایی

دامن کشان گذر کرد، یار از سر مزارم

ای ناله های و هویی، ای گریه های هایی

تا آب رفتهٔ جان بازآوری به جویم

قاصد بگو حدیثی، از لعل جانفزایی

از خون دیده در عشق، ساقی پر است جامم

یا حبّذا نعیمی، فی جنهٔ الولایی

گفتی حزین بیدل، با دوریم بسازد

الصّبرُ منک صعب یا منتهی منایی