گنجور

 
حزین لاهیجی

رنگینی دکّان شود آن چشم سیه را

از خونم اگر غازه دهد، تیغ نگه را

آن غالیه گون خال، ندانم به چه تقصیر

در نیل کشد اختر این بخت سیه را؟

یک تشنه جگر را به زنخدان تو ره نیست

خضر خط سبز است که دارد سر چه را

امروز زمین، زیر پی لشکر حسن است

بر طرف بناگوش ببین گرد سپه را

پای طلبم، آبله فرسود نگردد

نزدیک کند لغزش اگر، دوری ره را

از چشمهٔ خورشید لبی تر نتوان کرد

منّت، کلف اندود نماید رخ مه را

خوش دوزخ نقدی ست حزین ، آتش خجلت

گیرم که به روی تو نیارند گنه را