گنجور

 
حزین لاهیجی
 

لعل لب او تا به لب جام رسیده

جان بر لبم از رشک به ناکام رسیده

خجلت به گلاب ار دهد اشکش عجبی نیست

چشمی که به آن عارض گلفام رسیده

حیرت کند از قطره آبی که گهر راست

هر کس به غلط بخشی ایام، رسیده

زد چاک ز باد سحری جامه جان را

از غنچه بپرسید، چه پیغام رسیده؟

آتش نَفَسان شمعِ نهانخانهٔ خاکند

نوبت به من تیره سرانجام رسیده

گر شیوه پرواز ندانم عجبی نیست

بال و پر من درشکن دام رسیده

هر راهروی می رسد انجام به منزل

دل بس که تپیده ست به آرام رسیده

کو صبح نشاطی که دمی شاد برآرم؟

چون شمع سحر روز مرا شام رسیده

مانده ست نشانی که ز من رنگ پریده ست

خورشید حیاتم به لب بام رسیده

جز سوختنم شمع صفت کار دگر نیست

شادم که مرا کار به انجام رسیده

چیزی که به یادش نرسد دوری خویش است

هر کس به وصال تو دلارام رسیده

پیداست حزین از سخنت گرمی شوقی

جوشیده بسی تا که می خام رسیده