گنجور

شمارهٔ ۷۹۳

 
حزین لاهیجی
حزین لاهیجی » غزلیات
 

کسی داند که هر بیتش به دیوان می زند پهلو

که این مطلع به آن حسن بسامان می زند پهلو

شب هجران سفید ازگریه شدگر دیده، خندانم

که چشم من به صبح پاک دامان می زند پهلو

خسک در دیده از محرومی شاخ گلی دارم

که خار رهگذار او به مژگان می زند پهلو

به شهد آمیخت زهرآغشته کام من ز دشنامش

عتاب تلخ او بر شکّرستان می زند پهلو

به خون غلتیده شمشیر شوخیهای مژگانم

کف خاکم به بازیهای طفلان می زند پهلو

کسی کز ذوق، دندان بر جگر افشرده می داند

که لخت دل به نعمتهای الوان می زند پهلو

قیامت خاست چون بند قبای ناز وا کردی

به صبح محشر آن چاک گریبان می زند پهلو

بهار عشق مجنون حسن لیلی در بغل دارد

به گیسوی تو آه سنبل افشان می زند پهلو

حزین ، از آن عقیق کم سخن دارم لب خشکی

دهان او به عیش تنگ دستان می زند پهلو



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

کانال رسمی گنجور در تلگرام